پروردگار من
إِنِّي
بدرستى كه من
لِما أَنْزَلْتَ
مر آنچيزيرا كه بفرستى
إِلَى
بسوى من
مِنْ خَيْرٍ
از نيكوئى يعنى خوردنى از كم و بيش هر چه باشد
فَقِيرٌ
محتاجم و از تو ميطلبم و اكثر مفسران گفتهاند كه مراد از اين سؤال يك نان جو بود و امام محمد باقر ( ع ) فرموده كه اين آنگاه گفت كه محتاج نيم خرما بود و امير المؤمنين فرموده بخداى سوگند كه موسى از خداى چيزى ديگر نطلبيده در اين دعا مگر بنانى كه بخورد زيرا كه ترهء زمين مىخورد و سبزهء آن از پوست شكم آن ديده ميشد بجهة لاغرى و گداختن گوشت اما چون دختران شعيب در اينروز زودتر به خانه آمدند پدر از سبب آن پرسيد ايشان قصه را بتمامى عرض كردند شعيب دختر بزرك خود را فرمود كه برو و آنمرد را بياور تا مزد بدهم
فَجاءَتْهُ
پس آمد بسوى موسى ( ع )
إِحْداهُما
يكى از آن دو زن كه صفورا بود
تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ
ميرفت بر طريق شرم داشتن چنان كه ابكار روند يعنى شرم زده نزد وى آمد روى بسته و گويند آستين بر روى افكنده بود و گويند در حين آمدن از جاده عدول كرده بر كناره مىآمد و چون از دور موسى را بديد هم آنجا ندا كرده
قالَتْ إِنَّ أَبِي
گفت بدرستى كه پدر من
يَدْعُوكَ
ميخواند ترا
لِيَجْزِيَكَ
تا پاداش دهد ترا
أَجْرَ ما سَقَيْتَ
مزد آب دادن تو گوسفندان را
لَنا
براى ما موسى به جهت زيارت شعيب و تقريب آشنائى با وى اجابت فرمود نه براى طمع اجرة خود چه اجرت بر عمل مخل ثوابست و منافى قربت پس متوجه زيارت شعيب شد مرويست كه در راه كه ميرفتند باد ميآمد و جامهء صفورا از بعضى اعضاى او برميداشت موسى فرمود كه تو از عقب من مياى و مرا بسخن و دلالت راه نماى و روايتى آنست كه سنگى ميانداز تا به آن راهى كه ميبايد رفت بروم
فَلَمَّا جاءَهُ
پس آنهنگام كه آمد موسى نزد شعيب
وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ
و خواند بر او و بازگفت قصهء خود را از مبدء ولادت تا غايت شعيب دانست كه از اهل بيت نبوتست
قالَ لا تَخَفْ
گفت مترس
نَجَوْتَ
رهائى يافتى
مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
از گروه ستمكاران يعنى از فرعون و قوم او چه ايشان را در اين ولايت دست تصرف نيست پس فرمود تا طعام حاضر كردند موسى از خوردن آن ابا نمود و فرمود ما كار آخرت را به دنيا نميفروشيم چه آب دادن گوسفندان براى خدا كردم نه براى جزا شعيب فرمود اين طعام نه مزد كار تست بلكه عادت ما آنست كه هر كه به منزل ما رسد بطريق ضيافت او را طعام دهيم موسى از استماع اينكلام از آن طعام تناول نمود
و در اثناى اينحال
قالَتْ إِحْداهُما
گفت يكى از آن دو زن كه