تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
بدرستيكه خداى تعالى آمرزنده است بندگان را
الرَّحِيمُ
مهربان بر ايشان در عيون الرضا باسانيد معتبره از على بن جهم روايت كرده كه در مجلس مأمون حاضر بودم و امام رضا عليه السّلام نزد وى بود مأمون گفت يابن رسول اللّه تو ميگوئى كه انبيا معصومند از صغاير و كبائر چه ميگوئى از قول حق تعالى كه فرموده فوكز موسى
فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ
فرمود مراد آنست كه چون موسى در مدينه از مداين فرعون درآمد در وقت غفلت كه ميان مغرب و عشا بود و دو مرد را ديد كه با هم قتال و جدال ميكنند يكى از گروه موسى و ديگرى از گروه فرعون پس موسى بامر خداى بر فرعونى مشتى بزد و بمرد آنگه گفت كه اين قتال و جدال كه در ميان اين دو مرد بود از كردار شيطان بود نه آنچه موسى كرد بر قبطى از مكر و قتل او مأمون گفت پس چيست معنى قول موسى كه رب انى ظلمت نفسى فاغفر لي فغفر له فرمود مراد موسى از اين آن بود كه من وضع كردم نفس خود را در غير موضع آن بجهة داخل شدن در اين شهر پس بپوشان مرا از دشمنان خود تا بر من ظفر نيابند و مرا بقتل نرسانند پس خداى تعالى او را مستور ساخت از ايشان و بعد از آن
قالَ
گفت موسى
رَبِّ
اى پروردگار من
بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ
بسبب آنچه انعام كردى بر من از كمال قوت كه اين مرد را بيك مشت زدن كشتم و از صرف اعدا از من
فَلَنْ أَكُونَ
پس هرگز نباشم
ظَهِيراً
معاون و هم‌پشت و مددكار
لِلْمُجْرِمِينَ
مر بدكارانرا بلكه مجاهده كنم در راه تو به اين قوت تا آنكه راضى شوى از من در مجمع آورده كه شخصى بعطاء بن رياح خراسانى گفت كه برادر من براى فلان قلم زنى مىكند و زياده خرج و دخل او به او چيزى نمينويسد و اگر اجرت او را نميگيرد عيالات او بشدت فقر و فاقه گرفتار ميشوند گفت آيا نشنيدهء قول آنمرد صالح يعنى موسى عليه السّلام كه
رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ
در آثار آمده كه فرداى قيامت كه خلايق را در موقف حساب بدارند منادى از قبل رب العزة ندا كند كه كجااند ظالمان و اعوان ظالمان پس همه را جمع كند آنكس كه براى اهل ظلم قلمى تراشيده باشد يا دواتى را سياهى كرده همه را در تابوت آهنين جمع سازند و بدوزخ اندازند آورده‌اند كه يكى از صالحان امت در ديوان رفت براى شفاعت تا دفع ظلم كند از مظلومى صاحب ديوان گفت شنيدم كه قلم را نيكو ميتراشى قلمى بتراش تا به آن بنويسم كه بر آن مظلوم تعدى نكنند قلمى نيكو براى وى بتراشيد صاحب ديوان برداشت و نوشت كه بنا واجب چيزى را از فلان نطلبند و كسانى كه او را گرفته‌اند بگذارند و بازآيند چون قلم از دست بنهاد آن مرد صالح قلمرا برداشت و سرش بشكست گفت چرا چنين كردى گفت ترسيدم كه تو بدين قلم