گفتهاند نظم
اصل اين قصه چه درد و محن است * موجب سوز و بكاء و حزنست
احسنش گفت خداوند جهان * در تسلى حسين و حسن است
پس براى تسليهء دل مصطفى و آرامش بلاكشان كربلا حق تعالى فرمود كه .
إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ
ياد كن ايمحمد آن وقتى را كه گفت يوسف مر پدر خود را يعقوب بن اسحق بن ابراهيم را
يا أَبَتِ
اى پدر من
إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً
بدرستيكه ديدم در خواب يازده ستاره را
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ
و آفتاب و ماه را و من بر سر كوهى بلند بودم در حوالى من انهار جارى و اشجار سبز بود و از آسمان اين ستارگان و آفتاب و ماه فرود آمدند و من در ايشان مينگريستم
رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ
ديدم آنها را مرا سجده كنندگان آوردهاند كه حضرت يعقوب عليه السّلام دوازده پسر داشت و يوسف را از همه دوستتر داشت و نظر تربيت بر حال او برگماشتى زيرا كه هم بحليهء جمال آراسته بود و هم بپيرايهء كمال پيراسته صورت حال او از كمال معنى خبر ميداد و جمال معنيش در آينهء صورت جلوه ميكرد برادرانرا از اينجهت زنگار حسد بر آينهء دل نشسته بود و رقم رشك و غيرت بر لوح سينهء ايشان نقش بسته و مرويست كه در سراى يعقوب درختى بود هر گاه ويرا پسرى آمدى از آن درخت شاخى بر آمدى و با آن پسر بباليدى و قوى و بزرگ شدى پدر آن را بگرفتى و بوى دادى و گفتيكه اين عصاى تست كه با تو نشو و نما يافته چون يوسف متولد شد از درخت هيچ شاخ نرست و چون بهفت سالگى رسيد با پدر بزرگوار گفت هر يك از برادران مرا عصائى دادهء چرا مرا نميدهى خطاب الهى آمد كه اى يعقوب از من چوبى بخواه تا به تو ارزانى فرمايم يعقوب دعا فرمود حق تعالى جبرئيل را بوى فرستاد با عصائى از چوب بهشت و گفت اين را بيوسف ده تا عصاى وى باشد و آن چوبى بود از زبرجد سبز شبى يوسف در خواب ديد كه آن عصا را بر زمين زد و برادران وى نيز عصاهاى خود را پيرامن آن بر زمين فرو بردند عصاى يوسف بلند شد و سبز گشت و برگ برآورده شاخها بكشيد و سايه بگسترد و سر در ميان آسمان كشيد و عصاهاى برادران بر حال خود بماندند بعد از آن بادى برآمد و عصاهاى برادران را از بيخ بركند و در دريا انداخت و عصاى او بر جاى بماند او از خواب درآمده ترسان شد نزد پدر آمد پدر او را ترسان يافت گفت اى قرة العين من ترا چه رسيده است يوسف صورت حال خواب را با پدر تقرير كرد چون برادران از اين خواب خبر يافتند حسد و حقد ايشان متزايد گشت و با خود گفتند كه