پس درنگ نكرد آنكه آورد گوسالهء بريان كرده بر سنگ پس خوان بگسترد و ايشانرا بطعام خوردن اشارت كرد ايشان دست بطعام دراز نكردند و در خبر است كه در وقتى كه اين فرشتگان بنزديك ابراهيم عليه السّلام آمدند بر صورتى زيبا كه هيچ چشمى مانند آن نديده بود با بوى خوش و خوى دلكش و گفتند يا خليل اللّه مهمان خواهى فرمود چرا نخواهم پس ايشانرا پيش گرفت و در مهمان خانه بنشاند و ساره را گفت كه مرا امروز مهمانان عزيز آمدهاند كه در همهء عمر خود از ايشان نيكو روىتر و نيكو خوىتر و خوش سخنتر نديدهام براى ايشان طعامى بساز گفت در اين وقت طعامى نيست و گوشت هم در خانه نيست كه طعامى از آن توان پخت اما گوسالهايست كه آن را ميپرورم و دست و پاى او را حنا بستهام و مهره در گردن او كرده از بسكه او را دوست دارم ابراهيم بفرمود تا او را بكشتند و بريان كردند پس نزد ايشان آورد ايشان دست به آن نكشيدند .
فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ
پس آنهنگام كه ديد ابراهيم دستهاى ايشان را كه مطلقا نميرسد بدان گوساله يعنى دست به آن طعام دراز نميكنند
نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً
منكر شمرد آن را و در دل آورد از ايشان ترسى چون در آن زمان هر كه قصد كسى داشتى از طعام او تناول نكردى و چون ايشان طعام او را نخوردند ترسيد كه مبادا دزدان باشند و ضررى بوى رسانند فرشتگان از وى احساس اينمعنى نموده
قالُوا لا تَخَفْ
گفتند اى ابراهيم مترس
إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ
بدرستيكه ما فرشتگانيم فرستاده شده بسوى گروه لوط تا ايشانرا عذاب كنيم و اينكه دست بطعام دراز نميكنيم جهت آنست كه ما از طعام مستغنى و بىنيازيم و از شان ما طعام خوردن نيست .
وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ
و زن ابراهيم ساره بنت هارون ايستاده بود در پس پرده و سخن ملائكه ميشنيد يا براى خدمت بر سر مهمانان ايستاده بود و به خدمت ايشان قيام مينمود چه ساره عمر يافته بود و پير گشته و از كسى رو نمىپوشيد همين كه سخن فرشتگان شنيد
فَضَحِكَتْ
پس بخنديد و جهت فرح و سرور او بسبب زوال خوف ابراهيم يا براى هلاك اهل فساد و يا به جهت نزول ملائكه به منزل او
فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ
پس بشارت داديم او را بر زبان ملائكه بوجود فرزندى اسحق نام
وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ
و از پس اسحق يعقوب تخصيص بشارت بساره جهت آن بود كه به جهت و سرور زنان به فرزند بيشتر است و ديگر آنكه ابراهيم از هاجر پسرى داشت اسمعيل نام و ساره را هيچ فرزند نبود پس چون مژدهء فرزند شنود .
قالَتْ يا وَيْلَتى أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ
گفت اى عجب آيا من بزايم و حال آنكه من پيرهزنم و در