تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
و ميفرمايد كه .
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا
و بخوان اى محمد بر بنى اسرائيل خبر آنكس كه داديم او را علم بآيتهاى خود يعنى كتب منزله و آنكس نزد بعضى اميه بن صلت ثقفى بود از عرب كه كتب سماوى مطالعه كرده بود و معلوم كرده كه در آنزمان رسولى مبعوث خواهد شد و داعيه داشت كه آن رسول وى باشد چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبعوث شد اميه از روى حسد بوى كافر گشت و آن آيتها كه خوانده بود قطع نظر كرد و از خاطر محو ساخت
فَانْسَلَخَ مِنْها
پس بيرون آمد از آن آيات بواسطهء كفر و عناد چنانچه مار از پوست بيرون آيد يعنى به آن كافر شد و اعراض كرد از آن
فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ
پس لاحق او شد و به او پيوست شيطان يا او را بپيروى خود فرمود
فَكانَ
پس گشت آن دانندهء آيات
مِنَ الْغاوِينَ
از گمراهان و بقول اكثر اين كس بلعم بن باعورا بود از كنعانيان و جباران كه صحف ابراهيم عليه السّلام خوانده بود و اسم اعظم ميدانست و از محمد بن على الباقر عليهما السّلام روايت است كه حق تعالى مثل زد براى كفار به بلعم كه هواى نفس خود را بر زهد و صلاح اختيار كرد و او از شهر بلقاء بود چون موسى عليه السّلام قصد كارزار جباران كرد با لشگر عظيم به زمين كنعان فرود آمد مردمان نزد بلعم آمده گفتند تو ميدانى كه موسى عليه السّلام مردى با حدت است و لشگر بسيار دارد و به كار زار ما آمده كه ما را بكشد و زنان ما را اسير كند و شهر ما را به تصرف خود در آورد و ما را قوت استطاعت آن نيست كه باوى مقاتله كنيم و تو مستجاب الدعوتى بيرون آى و دعا كن براى ما تا حق تعالى او را از ما دفع كند او گفت واى بر شما او پيغمبر خداست چگونه بر وى دعاى بد كنم و اگر چنين كنم از دين و دنيا برآيم ايشان در اين باب مبالغه كردند بلعم گفت با خداى خود مشورت كنم اگر مأمور شدم بر او دعا كنم پس بر طريقى كه به آن مشورت نمود هيچ جواب نيامد ايشان گفتند اگر خدا از اين كراهيت داشتى نهى كردى چون اثر نهى از او نيامد معلوم مىشود كه به آن راضى است بلعم به اين گفتار باطل فريفته شد و مرويست كه در خواب ويرا گفتند كه بر بنى اسرائيل دعاى بد مكن وى به آن التفات نكرد برخاست و بر دراز گوشى نشست تا بر بالاى كوه بر آمده تا بر لشگر موسى عليه السّلام مطلع و ديده‌ور شود در اثناى راه دراز گوش او بخفت وى دراز گوش را بسيار بزد تا برخاست و نشست و اين صورت سه بار واقع شد بار سوم چون او را بزد بسخن در آمد كه ويحك يا بلعم كجا ميروى و مرا چرا ميزنى نميبينى كه فرشتگان بر روى من ميزنند و نمىگذارند كه بروم اين چه خيالست كه تو كردهء و بوسوسهء شيطان عازم شدهء كه بر پيغمبر خدا دعاى بد كنى از اين نيز تنبيه نيافت حق تعالى به جهت اين تخليهء او كرد و فرو گذاشت تا كه بر بالاى كوه بر آمد و قوم او با او بودند چون