و طرب مشغول بودند از آنجا بشتاب بگذشت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : [ انّ ابن مسعود اصبح كريما ] « 1 » پسر مسعود بزرگوار گشت
[ وَ الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا ]
و آنان كه چون با ياد ايشان دهند آيات خداى را بر وى در نيفتند و بسر آن در نيايند در حالى كه كران و كوران باشند چون ايشان را وعظ گويند بآيات قرآن و موعظه و اجر آن ايشان از حرصى كه دارند باستماع قرآن بسر آن در آيند بگوشها ياد گيرند و آن را بشنوند و بچشمها نگاهدارند آن را و بينند نه چون كافران كه از شنيدن و ديدن حقّ كر و كور باشند پس مراد از آيت نفى كرى و كورى است از ايشان نه نفى خرور و حرص
[ وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ ]
و آنان كه گويند : بار خدايا ما را بده و ببخش از زنان ما و فرزندان ما آنچه چشم ما به آن روشن باشد و ما از ايشان خوشدل و شادان باشيم عبد الله عبّاس گفت : اين [ قرت عين ] « 2 » فرزندى باشد كه پدر وى را بيند كه به نوشتن فقه و تحصيل علم اين مشغول باشد و [ قرة ] در وضع لغت خنكى و سرما باشد و اين كنايه است از شادى براى آنكه آب چشمى كه از شادى آيد سرد بود و آنچه از اندوه بود گرم بود
[ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً ]
« 3 » و ما را امام متّقيان گردان يعنى با ما لطفى بكن كه چون ذكر متّقيان رود متقدّم « 4 » و پيش آهنگ ما باشيم و گفتند كه : معنى آنست كه ما را در تقوى چنان گردان كه ديگران
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « عبد اللّه مسعود در روز آمد كريم و [ كريم ] بعضى اهل لغت گفتند : اصل الكلمة من قول العرب : ناقة كريمة و شاة كريمة چون مبالات نكنند بشيرى كه از ايشان دوشند و گفتند : كرم كنايت باشد از مجمع خصال خير ؛ كريم آن را گويند كه در او همهء خصال خير مجتمع باشد » .
( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) نسبت به[ قُرَّةَ أَعْيُنٍ ]و مخصوصا بلفظ[ قُرَّةَ ]تحقيقى دارد هر كه طالب باشد رجوع كند ( ج 4 ؛ ص 110 ) .
( 3 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً ]و ما را پيشرو متّقيان كن يعنى با ما الطافى كن كه چون ذكر متّقيان رود ما پيش آهنگ باشيم . گفتند : معنى آنست كه ما را در تقوى چنان كن كه ديگران بما اقتدا كنند ؛ و اين قول مكحول است ؛ و بعضى دگر گفتند كه : اين از مقلوب كلام است يعنى : و اجعل المتّقين ائمّة لنا ؛ متّقيان را امام ما كن تا ما با ايشان اقتدا كنيم و براى آن [ اماما ] گفت كه اين لفظ از بناى مصدر است كالقيام و الصيام و الكتاب ( تا آخر گفتار او كه طويل الذّيل است ) » .
( 4 ) - در بعضى نسخ : « مقدّم » .