تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
بست من وى را نگشايم تا خداى تعالى توبهء وى قبول كند « 1 » پس از آن خداى تعالى توبهء وى پذيرفت و جبرئيل آمد و رسول را خبر داد و او در حجرهء امّ سلمه ( رض ) بود سحرگاهى ، امّ سلمه گفت : رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بخنديد ، من گفتم : يا رسول اللّه دندانت خندان باد چرا خنديدى ؟ - گفت : خداى تعالى توبهء ابو لبابه قبول كرد ، گفتم : يا رسول اللّه روا باشد كه بروم و او را بشارت دهم ؟ - و اين پيش از آيت حجاب بود ، گفت : روا باشد ، من برفتم تا بدر مسجد كه بر در حجرهء من بود و آواز دادم : يا أبا لبابة أبشر فانّ اللّه قد تاب عليك ؛ جماعتى كه در مسجد بودند خواستند كه وى را بگشايند گفت : نخواهم تا رسول خداى مرا بگشايد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون به نماز صبح آمد او را باز گشاد ، چون روز شد بنى قريظه بر حكم رسول فرود آمدند آنگه اوس بيامدند و گفتند : يا رسول اللّه اينان موالى و حلفاى « 2 » مااند توقّع آنست كه با ايشان همان كنى كه با حلفا و موالى خزرج كردى و پيش ازين رسول بنى قينقاع را حصار داده بود و ايشان بر حكم او فرو آمده بودند و عبد اللّه ابىّ سلول ايشان را بخواسته بود و رسول ايشان را به او ببخشيده ، اوس همان معنى چشم ميداشتند از رسول ، رسول گفت : راضى هستيد به حكم مردى از شما كه سيّد شماست تا در شما حكم كند و آن سعد است ؟ - گفتند : راضى باشيم ، و سعد درين وقت مجروح بود از تيرى كه بر اكحل وى آمده بود و بريده در غزاة احزاب ؛ و او در مسجد رسول خيمه زده بود و زنى رفيده نام او را مداوات ميكرد ، اوس بيامدند و چهار پاى آوردند و او را بر نشاندند و همهء راه با وى ميگفتند كه : رسول خداى ترا حاكم كرده است در بنى قريظه و ايشان موالى تواند با ايشان احسان كن ، چون بسيار بگفتند گفت : سعد را وقت آن نيست كه از براى ملامت ملامت كنندگان جانب خداى را بگذارد ، چون سعد بنزديك رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد او را فرود آوردند و گفتند : رسول خداى ترا حاكم كرده است در موالى « 3 » تو بنى قريظه ، سعد گفت : عهد خداى بر شماست كه از حكم من باز نيائيد ؟ و از جانب رسول خداى همچنين است ؟ - همه گفتند : آرى ، رسول هم گفت : تو از قبل من حاكمى بر ايشان ؛ و
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « نكند » ؛ و هر يكى بتوجيهى درست است . ( 2 ) - [ حلفاء ] جمع [ حليف ] است بمعنى معاهد و هم سوگند . ( 3 ) - يعنى هم سوگندان ؛ و گذشت كه بنو قريظه موالى و حلفاى اوس بودند كه سعد سيّد ايشان بود .