تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
خود بود و عصاى هارون برگ بر آورده بود و بار ، و آن عصا از درخت بادام بود ، جمله گفتند : ما را فضل هارون معلوم بود معلومتر گشت ؛ قارون گفت : اين هم از آن سحرهاست كه تو ميكنى ، آنگه برخاست و از موسى جدا شد و او موسى و اتباع او را ميرنجانيد و موسى تحمّل ميكرد از براى قرابتى كه ميان ايشان بود و او هر روز موسى را دشمن‌تر بود و هر روز طاغىتر ؛ تا سرائى ساخته بود در آن سراى از زر كرده بود و ديوارهاى آن در صفيحه‌هاى « 1 » زر گرفته ؛ بنى اسرائيل پيش او ميرفتند و او مردم را ببامداد و شبانگاه طعام دادى ؛ چون طعام بخوردندى با يكديگر حديث كردندى و مضاحك گفتندى ، چون خداى تعالى زكات واجب گردانيد موسى عليه السّلام قارون را گفت : خداى تعالى زكات واجب كرده است ؛ از مال زكات مىبايد داد ، گفت : اينكه تو ميگوئى مبلغهاى عظيم است نتوانم دادن ، خداى تعالى وحى كرد كه : اى موسى قارون را بگو زكات بدهد و امّا قارون تعلّل مىكند وى اندك و بسيار ندهد اگر ميخواهى با وى مسامحتى بكن ، موسى گفت : من چيزى كمتر از تو بستانم ؛ كمتر ميكرد و مىآمد ، تا آنكه گفت از هزار دينار يك دينار بده ، و از هزار درم يك درم ، و از هزار گوسفند يك گوسفند ، و از هر اسبى چيزى بده ، گفت : تا انديشه كنم ؛ انديشه كرد بسيار برآمد ، گفت : نتوانم كه بسيار است آنگه كس فرستاد و بنى اسرائيل را حاضر كرد و گفت : موسى و هارون هر روز ما را بلائى و تكليفى ديگر ميآورند ؛ بيامده‌اند و از مال ما زكات ميخواهند تا ما را درويش كنند ، درين چه راى است ؟ - گفتند كه : تو مهترى بهتر دانى ، گفت : فلان زن ناپارسا را بياريم و او را مالى بدهيم تا او در موسى آويزد و او را متّهم كند به خود ، بنى اسرائيل چون اين بشنوند برو بيرون آيند يا وى را بكشند يا بازار وى شكسته شود و وى را رها كنند ، آنگه كس فرستاد و آن زن فاجره را بخواند و گفت : ترا هزار دينار بدهم اين كار بكن ؛ وى قبول كرد ، آنگه قارون برخاست و بمجمع بنى اسرائيل آمد كه آنجا موسى خلق را وعظ ميگفت و صحرائى بود و جمعى عظيم از بنى اسرائيل آنجا حاضر بودند موسى در وعظ گرفت و ميگفت : هر كه دزدى كند دستش ببايد بريد ، و هر كه قذف كند بيگناهى را حدّش ببايد زدن ، و هر كه زنا كند و زن ندارد صد تازيانه ببايد زدن او را ، و هر كه زنا كند و زن دارد سنگسارش
هامش
( 1 ) - در منتهى الارب گفته : « صفيحه كسفينه سنگ پهن و روى پهن از هر چيزى و تختهء در » .