[ سوره القصص ( 28 ) : آيات 25 تا 28 ]
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ( 25 ) قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ ( 26 ) قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ( 27 ) قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ وَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ ( 28 )
پس يكى از ايشان بنزديك موسى آمد در حالى كه شرم زده بود يا روى بسته و گفتهاند كه : آستين بر روى افكنده « 1 » و گفت : پدرم ترا ميخواند تا مزدت بدهد به آن آب كه تو گوسفندان ما را دادى ، چون موسى اين سخن بشنيد برخاست و در پى او ميرفت و اگر نه ضرورت بودى نرفتى و نگفتى : من مزدى نميخواهم ، زن در پيش ميرفت بادى برآمد و جامه از تن وى درهم پيچيد « 2 » ، گفت : اى زن بازپس ايست تا من از پيش بروم ، گفت : راه ندانى ، گفت : هرگاه كه من راه غلط كنم سنگى از آن جانب كه راهست بينداز تا از آن جانب بروم ، پس آنگاه كه موسى بنزديك شعيب آمد و قصّهء خود با وى بگفت شعيب وى را بشارت داد و گفت : مترس كه از دست ظالمان نجات يافتى چه فرعون را برين زمين ما دستى و سلطانى نباشد
[ قالَتْ إِحْداهُما ]
يكى ازيشان و او بزرگترين بود كه از پى موسى رفته بود و شعيب وى را بموسى داد گفت : اى پدر ويرا به مزد گير كه بهترين مردى كه تو او را به مزد گيرى مردى باشد كه با قوّت و امانت بود ، پدرش گفت : از كجا شناختى قوّت و امانت وى ؟ - گفت : قوّت وى از آنجا شناختم كه سنگى كه بجمعى بسيار بر نتوانستند گرفتن ؛ وى تنها برداشت و بينداخت ،
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ عَلَى اسْتِحْياءٍ ]در جاى حال است اى تمشى مستحيية حق تعالى اين خصلت نيكو از او باز گفت كه : مىآمد يكى از اين دو خواهر شرم زده گفتند : روى بسته ، و گفتند : آستين بر وى گرفته » .
( 2 ) - در بعضى نسخ : « و جامه در تن آن زن در پيچيد » .