سبا زنى يافتم كه او مالك و پادشاه ايشان است و او را دادند از هر چيزى كه پادشاهان را به كار آيد و او را تختى بزرگ است و اين زن را نام بلقيس است و نام پدر وى يسرح بود و او پادشاهى بزرگ بود و او را كفوى نبود آخر زنى بخواست نام او ريحانه و گفتند كه : اين زن از جملهء جنّيان بود بلقيس از وى در وجود آمد چون پدرش بمرد ملك او ببلقيس رسيد كه پدر او را پسر نبود و قوم بعضى طاعت او داشتند و بعضى نداشتند و مردى را اختيار كردند و او را مهتر گردانيدند و او مردى ظالم و بد سيرت بود و دست بر رعيّت و زنان ايشان دراز كردى بلقيس را ازين غيرت آمد خواست كه او را هلاك كند كس فرستاد و گفت : مرا رغبت افتاده است كه بزن تو باشم گفت : اين رغبت مرا بيشتر بود امّا اين دليرى نيارستم كردن ، او گفت : مرا پيش ازين رغبت نبود اكنون براى آنكه مرا فرزندى مىبايد رغبت افتاده است آن عقد ببستند بلقيس برخاست و لشكرى گران بر گرفت و به شهر وى رفت و همهء سراها فرو گرفتند چون شب در آمد بيكجا بنشستند و طعام بخوردند پس خمر داد وى را تا كه مست شد و سر وى را ببريد و بر در سراى وى بردار كرد چون روز شد مردم پادشاه را كشته يافتند بدانستند كه غرض وى اين بود همه وى را منقاد شدند و او را تختى بود مقدّمهء وى از زر مرصّع
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص١٢١