بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
امّا بعد
أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ ]
« 1 » سليمان چون نامه بنوشت مهرى از مشك بر وى نهاد و نگين خود بر مهر نهاد و هدهد را پيش خواند و گفت : تو رسول منى ترا خلعتى بايد ، دست مبارك بتن وى فرود آورد اين الوان مختلف بر تن وى پديد آمد ، و انگشت بر سر وى زد اين تاج بر سر وى بديد آمد ، و نامه در منقار وى نهاد و گفت :
[ اذْهَبْ بِكِتابِي ]
نامهء من ببر و بديشان افكن پس برگرد ازيشان و بنگر تا چه جواب ميدهند ؟ هدهد نامه بستد و هوا گرفت بيش از آنكه عادت او بود و برفت ، هدهد ديگر بديد وى را ؛ چون بنگريد گفت : اين چه ترفّع و تكبّر است ؟ - گفت : چرا ترفّع نكنم كه من رسول رسول خدايم ؛ خلعت او در تن منست و تاج او بر سر من و نامهء او در منقار من ، برفت و بنزديك بلقيس رفت و او در مأرب « 2 » بود كه بر سه ميل است تا صنعا و در كوشك بود و درها بسته بود و كليدها در زير سر نهاده و بقيلوله خفته ، هدهد بيامد و آن نامه بر سينهء وى انداخت ، ابن زيد و وهب گفتند كه : سوراخى بود كه از آنجا آفتاب در كوشك وى افتادى چون بر آمدى و بلقيس چون بديدى آفتاب را سجده كردى ؛ هدهد بيامد و در سوراخ چنان بگرفت كه آفتاب در وى نيفتاد ، چون آفتاب دير ميآمد او بر نگريد مرغكى را ديد آفتاب را بگرفته نامه در منقار ، از آن حال در شگفت ماند ، هدهد بيامد و نامه بر وى انداخت بلقيس نامه را برداشت و او خواننده بود و نويسنده و تازى زبان بر مهر نامه نگاه كرد نام سليمان ديد دانست كه نامهء پادشاهى است كه ملك او عظيمتر است از ملك وى ؛ چه آن را كه مرغ مسخّر وى باشد تا رسولى وى كند او پادشاه عظيمتر باشد ، آنگه هدهد با جانبى رفت و مىنگريد ، بلقيس برخاست و بر سرير ملك بنشست و كس فرستاد تا اعيان و وجوه لشكر خود را بخواند و هر يكى را بجاى خود بنشاند و گفت :
[ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ]
اى جماعت وجوه و اعيان لشكر بدانيد كه نامهء بزرگوارى به من انداختهاند
هامش
( 1 ) - ثعلبى در عرائس بعد از نقل اين عبارت چنان كه در متن است گفته : « قال ابن جريج و غيره : لم يزد سليمان على ما قصّ اللّه تعالى فى كتابه شيئا و كان أبلغ النّاس فى كتابه و أقلّه املاء و كذلك الانبياء عليهم الصلاة و السّلام كانوا يكتبون جملا و لا يطيلون كتابا و لا يكثرون » .
( 2 ) - در مراصد الاطلاع آمده : « مأرب بهمزة ساكنة و كسر الراء و الباء الموحدة هو بلاد الازد باليمن و قيل : هو اسم قصر كان لهم و قيل : هو اسم لملك سبأ و هى كورة بين حضر موت و صنعاء » و در منتهى الارب گفته : « مأرب كمنزل موضعيست در يمن كه در آنجا نمك خيزد » .