بر زمين ميرفت بر پشت اسب .
[ قالَتْ نَمْلَةٌ ]
مورچهء گفت كه : او رئيس و پيشواى مورچگان بود و ببزرگى چند « 1 » گوسفندى بود و پر داشت ضحّاك گفت : نام او طاخيه « 2 » بود به بالاى بلندى برآمد و آواز داد بمورچگان كه : بخانههاى خود شويد كه سليمان و لشكرش شما را نشكنند و در زير پاى نيارند و ايشان بى خبر باشند از شما و ندانند ، باد سخن او به گوش سليمان رسانيد ، سليمان از گفتار او بخنديد و كس فرستاد او را بخواند و گفت : اين سخن چرا گفتى ؟ - گفت : من مهترم و بر مهتران نصيحت رعايا واجب باشد ، و من عذر تو بخواستم و گفتم :
[ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ]
ابو روق گفت : مورچه سليمان را گفت : من حطم نفس نخواستم حطم دل خواستم ترسيدم كه دلهاى ايشان گرفته گردد به نظر كردن در ملك تو و از تسبيحى كه ايشان را هست باز مانند ؛ سليمان گفت : [ عظنى ] اى مورچه مرا وعظى گوى ، آن مورچه گفت : دانى كه پدرت را چرا داود گفتند ؟ - گفت : نه ، گفت : لأنّه داوى جرحه فودّ « 3 » ؛ براى آنكه وى مداواى جراحت خود كردى و واى مودود بودى « 4 » يعنى دوست داشته گشت گفت : دانى كه چرا باد را در فرمان تو كردند ؟ - گفت :
نه ، گفت : تا بدانى كه ملك تو و ملك همهء دنيا بر باد است و هر چه بناى وى بر باد بود پايدار نباشد ، سليمان ازين گفتار وى بخنديد و گفت : بار خدايا مرا الهام ده و توفيق تا شكر نعمت تو كنم آن نعمتى كه بر من كردى و بر پدر و مادر من به آنكه تو ما را برگزيدى و مملكت و نبوّت و كرامت گردانيدى ، و توفيق ده تا عمل صالح كنيم كه تو آن را بپسندى و بدان راضى شوى ، و برحمت خود مرا در ميان بندگان صالح خود بر تا من از جملهء صالحان باشم .
هامش
( 1 ) - « چند » در اينجا بمعنى مطلق مقدار است يعنى او ببزرگى به قدر و اندازهء گوسفندى بود .
( 2 ) - در بعضى نسخ : « طاحنه » و در بعضى ديگر : « طاحه » ثعلبى در عرائس گفته « و اختلفوا فى اسمها فأخبرنى ابن ميمونة باسناده عن الضحّاك قال : كان اسم نملة سليمان طاخية و قيل : خربى » .
( 3 ) - عبارت ثعلبى اينست : « فقالت له النّملة : هل علمت : لم سمّى أبوك داود ؟ - قال : لا ؛ قالت : لأنّه داوى جراحة قلبه » .
( 4 ) - در غالب نسخ : « دواى مودود بودى » .