تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
اى محمّد براى ايشان مثلى زن بخداوندان آن ديه و ساكنان آن شهر يعنى انطاكيه كه چون رسولان بايشان آمدند و آن چنان بود كه عيسى عليه السّلام دو كس را از حواريان بانطاكيه برسالت فرستاد و چون بنزديك شهر رسيدند پيرى را ديدند كه گوسفندى چند ميچرانيد نام او حبيب بود برو سلام كردند جواب داد گفت : شما كجا ميرويد ؟ - گفتند : ما رسولان عيسى پيغمبريم آمديم تا شما را دعوت كنيم از عبادت اصنام با عبادت خداى تعالى ، گفت : هيچ آيتى و دليلى داريد ؟ - گفتند : آرى بدعاى ما خداى تعالى بيماران را شفا دهد ، و اكمه و ابرص را يعنى نابينا و پيس را عافيت بخشد ، آن پير گفت : مرا پسرى هست كه سالها باشد كه بيمار است و بر بستر مانده اگر او بر دست شما به شود من بعيسى ايمان آرم ايشان را به خانه برد دعا كردند خداى تعالى شفا داد در حال تندرست شد برخاست و از خانه بيرون آمد خبر ايشان در شهر فاش شد هر كجا بيمارى بود مىآمد و ايشان دعا ميكردند خداى تعالى شفا « 1 » ميداد تا بسيارى از بيماران بر دست ايشان شفا يافتند ايشان را ملكى بود بنام افطيخش « 2 » و از جملهء ملوك بود و بت پرست بود خبر بوى رسيد ايشان را بخواند و پرسيد كه كيستيد شما ؟ - گفتند : ما رسولان عيسى پيغمبريم گفت : آيت شما چيست ؟ - گفتند : ابراء اكمه و ابرص و شفاى بيماران بفرمان خداى تعالى ، گفت : بازگرديد تا من در كار شما انديشه كنم بازگشتند وهب منبه گفت : كه ايشان مدّتى در شهر بودند بنزديك پادشاه بار نيافتند يكروز او را در بازار يافتند تكبير گفتند پادشاه بفرمود تا ايشان را محبوس كردند خبر بعيسى رسيد شمعون را به يارى ايشان فرستاد و او وصىّ عيسى بود بيامد و در شهر رفت با حاشيهء ملك صحبت و دوستى كرد او را با ادب و نيكو سيرت يافتند خبر او پيش پادشاه بگفتند او را بخواند و عقل و ادب او بديد وى را به خود مقرّب گردانيد تا يكروز گفت : اى ملك شنيدم كه دو مرد
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ : « راحت » . ( 2 ) در تفسير ابو الفتوح گفته : « نام او سلاحص و گفتند : ابطخس » .