چون بندهء گريخته درو باشد نرود ، يونس عليه السّلام گفت : همچنين است آن بندهء گريخته منم اگر ميخواهيد كه كشتى بسلامت برود مرا به دريا افكنيد گفتند : حاش للّه ؛ ما بر تو سيماى صالحان مىبينيم ترا به دريا نافكنيم ، آخر گفتند : قرعه زنيم تا بر نام كه برآيد ؟ قرعه برافكندند چند بار ؛ بنام يونس برآمد و ذلك قوله
[ فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ]
پس قرعه زد يونس بايشان « 1 » قرعه بنام وى برآمد پس از جملهء آنان شد كه بقرعه بريشان غلبه كنند و به دريا اندازند . يونس را بگرفتند تا به دريا اندازند خداى تعالى به آن حوت وحى كرد كه درياب بندهء مرا و نگر تا پوست وى نخراشى كه او طعمهء تو نيست من روزى چند شكم تو زندان او خواهم كرد يونس را بكنار كشتى بردند ماهى بيامد و دهان باز كرد و وى را از آنجا ببرد تا به چهار گوشهء كشتى بگردانيدند ميآمد و دهن باز ميكرد گفتند : همانا روزى وى است ، او را بينداختند ماهى وى را بگرفت و فرو برد
[ وَ هُوَ مُلِيمٌ ]
و او مستحقّ ملامت بود براى آنكه از ميان قوم خويش بىفرمان خداى بيرون آمد
[ فَلَوْ لا أَنَّهُ ]
اگر نه آن بودى « 2 » كه يونس از جملهء تسبيح كنندگان بود ابن عبّاس گفت : از جملهء نماز كنندگان ، مقاتل گفت : از جملهء مخلصان و مطيعان ، سعيد جبير گفت : آن خواست كه او گفت آن ساعت :
« لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ »
.
[ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ ]
درنگ كردى و بماندى در شكم ماهى تا بروز قيامت كه خلقان را حشر كنند و شكم آن ماهى گور او شدى
[ فَنَبَذْناهُ ]
پس بينداختيم ما او را به زمين صحراى خالى از درخت و او بيمار و رنجور بود مقاتل گفت : سه روز در شكم ماهى بماند ضحّاك گفت : بيست روز سدّى گفت : چهل روز و برويانيديم بر وى يا براى وى درختى كه بر وى سايه افكند چه اندام وى مانند گوشت سرخ شده بود و پوست تنك كرده كه اگر آفتاب برو آمدى بسوختى گفتند كه : آن
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ : « با ايشان » .
( 2 ) در بعضى نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ج 4 ص 450 ؛ س 19 ) : « نه آنستى » .