و آن سنگ بر سر وى گاوى است پايهاى گاو بر ثرى و زير ثرى كس نداند كه چيست مگر خداى تعالى ، و آن گاو دهن باز كرده است ؛ چون درياها همه يكى شود و در شكم آن گاو شود درياها همه خشك شود .
[ وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ ]
آنگه گفت : اى محمّد اگر سخن بلندگوئى او داند و اگر سرّ باشد او داند و اگر پوشيدهتر باشد از سرّ ، ابن عبّاس گفت كه : [ سرّ ] آن باشد كه با كسى بگوئى ، و پوشيدهتر از سرّ آنست كه در دل دارى و با كسى نگوئى و بروايتى ديگر ازو كه [ سرّ ] آنست كه در دل دارند و [ أخفى ] آنست كه در دل ندارند و پس آن بكنند هم اين معنى است كه سعيد جبير گفت كه : سرّ موجود است و أخفى معدوم چه خداى تعالى عالم است بر موجودات و معدومات « 1 »
[ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ ]
؛ اوست خداى بجز از وى خدائى نيست و هيچكس مستحقّ عبادت نيست كه اين نام بر وى اجرا توان كرد مگر وى ؛ او راست نامهاى نيكوتر براى آنكه او مستحقّ آنست .
[ سوره طه ( 20 ) : آيات 9 تا 12 ]
وَ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى ( 9 ) إِذْ رَأى ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً ( 10 ) فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ يا مُوسى ( 11 ) إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً ( 12 )
هيچ آمد به تو و دانستى ؟ - صورت استفهام است و مراد تقرير و تنبيه ؛ يعنى آمد به تو حديث موسى بن عمران ؛ چون ديد آتشى را ؛ وهب منبّه گفت : اين آنگاه بود كه دختر شعيب را با خود گرفت و مدّتى آنجا مقام كرد آنگه از شعيب دستورى خواست تا بيايد و مادر را ببيند ، شعيب دستورى داد برخاست و زن را برداشت و زن او حامله بود در بعضى راه و او از جادّه عدول كرده بود در شبى تاريك از شبهاى زمستان كه سرد بود و باد و باران و رعد و برق و آن شب آدينه بود زن را درد زادن پديد آمد موسى سنگ و آهن برداشت چندانكه سنگ بر آهن ميزد آتش در نمىآمد موسى عليه السّلام از خشم سنگ
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « سرّ آنست كه در دل دارى و آنچه از سرّ پوشيدهتر است نيستى است چه خداى تعالى عالم است بموجودات و معدومات على حدّ واحد و علىّ بن طلحه گفت از عبد اللّه عبّاس [ سرّ ] آنست كه در دل دارند و [ أخفى ] آنكه در دل ندارند و پس از آن بكند ، و اين هم معدوم باشد قريب است بقول اوّل » .