[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 102 تا 106 ]
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ ( 102 ) وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ ( 103 ) وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ ( 104 ) وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ ( 105 ) وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ ( 106 )
آنچه رفت از حديث يعقوب و يوسف و برادرانش « 1 » از جملهء خبرهاى غيب است كه ما وحى مىفرستيم به تو و ترا اعلام مىكنيم بر زبان جبرئيل ، و تو آنجا نبودى و نزد ايشان حاضر نگشتى كه چون برادران يوسف دل بر كار خود نهادند و اتّفاق كردند كه با يوسف مكر كنند و وى را در چاه اندازند و چون حاضر نبودهء و كتب ناخواندهء و از كسى ناشنيدهء ؛ دليل كند بر صدق نبوّت تو و نيستند بيشترين مردمان مؤمن و اگرچه تو حريص باشى بر ايمان ايشان و افراغ وسع و كوشش خود كنى در دعوت و اظهار معجزات تا ايمان آرند نياورند و [ حرص ] طلب چيزى باشد بغايت
هامش
( 1 ) - استدراك ؛ ابو الفتوح ( ره ) گفته : « انس مالك روايت كند كه چون كار يوسف و يعقوب و برادران يوسف بمصر منتظم شد و شمل ايشان مجتمع شد مدّتى بودند آنگه برادران يك روز گفتند با يكديگر كه : ما ميدانيم كه چه كارها كردهايم و چه گناهان كبائر ارتكاب كردهايم گفتند : همچنين است و اگرچه يوسف ما را عفو كرد و پدر دلخوش كرد ما ندانيم كه خداى ما را عفو كرده است يا نه ، بيائيد تا طلب عفو خداى كنيم آنگه بيكبار پيش پدر آمدند و يوسف پهلوى پدر نشسته بود و گفتند : اى پدر ما را كارى افتاده است كه از آن سختتر نباشد گفت :
آن چكار است ؟ - گفتند : آنچه ما با تو و برادر كردهايم و اگرچه شما عفو كرديد ما را و ليكن ما را عفو شما سود ندارد اگر خداى تعالى ما را عفو نكند ، از خداى در خواهيد تا مار عفو كند ، و چون عفو كرده باشد بوحى معلوم شما كند تا چشم ما روشن شود و دل ما بيارامد ، يعقوب عليه السلام برخاست با يوسف و در محراب ايستادند و فرزندان ديگر در قفاى ايشان ايستادند تا يعقوب دعا كرد و ايشان آمين كردند اجابت نيامد تا بيست سال دعا كردند ؛ صالح المرّى گفت : تا بيست سال برنيامد دعاى ايشان را اجابت نيامد و ايشان دلخوش نشدند .
و اين طرفى است از قصّهء يوسف كه بآيات قرآن متعلّق است و الّا اخبار و لطائف و ظرائف و نكات او بسيار است » .
ثعلبى در عرائس روايت صالح را چنين نقل كرده ( چاپ مصر بسال 1312 ص 83 ) :
« روى صالح المرى عن يزيد الرقاشى عن انس بن مالك قال : انّ اللّه تعالى لمّا جمع ليعقوب شمله ( تا آنكه گفته ) فلم يجب فيهم قريبا من عشرين سنة قال صالح المرى : ثمّ نزل جبرئيل عليه السلام على يعقوب فقال : انّ اللّه تعالى بعثنى اليك أبشرك بأنّه قد أجاب دعوتك فى ولدك و أنّه قد عفا عمّا صنعوا و أنّهم قد انعقدت مواثيقهم بعدك على النبوّة » .