تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
كه آن كوكبه بديد آمد كه يوسف در آن ميان بود آواز داد كه : من بوى يوسف مىشنوم مرا پيش يوسف بريد ؛ او را پيش يوسف بردند ، يوسف عليه السلام بنگريد زليخا را بديد اسب را بازداشت حرمت داشت وى را و گفت : اى زليخا چونى ؟ - گفت : چنين كه مىبينى ، گفت : آن مالت كجا شد ؟ - گفت : برفت و تلف شد ، گفت : جمالت كجا شد ؟ - گفت : در فراق تو نيست شد ، گفت : چشمت را چه كردى ؟ - گفت : از گريه تباه شد ، گفت : ملك نماند و مال نماند و جمال نماند آن معنى كه ميگفتى از محبّت هيچ مانده است ؟ - گفت : هر روز كه برمىآيد زيادت مىشود ، آنگه گفت : سبحان من جعل العبيد ملوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته ؛ پاك است آن خداى كه بطاعت بندگان را پادشاه گردانيد و به معصيت پادشاهان را بنده گردانيد آنگه گفت : اى زليخا چه ميخواهى ؟ و چه آرزو ميكنى ؟ - گفت : آنكه خداى را بخوانى و دعا كنى تا چشم من با من باز دهد تا يك بار ديگر جمال تو ببينم ، يوسف دعا كرد تا خداى تعالى چشم و جمال و جوانى با وى داد و او را در نكاح خود آورد و از وى دو پسر آمد يوسف را .
[ فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ ( 99 ) وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 100 ) ]
چون ايشان در پيش يوسف شدند يوسف پدر و مادر خود را جاى داد بنزديك خود و مراد بمادر باتّفاق خاله است چه مادرش در اين وقت برجاى نبود و عرب خاله را مادر خوانند چنان كه عمّ را پدر خوانند
[ وَ قالَ ادْخُلُوا ]
و گفت ايشان را كه : در مصر رويد با امن و ايمنى كه از هيچكس خوف و بيم نباشد شما را ابن عبّاس گفت : اين براى آن گفت كه پيش از آن ملوك مصر خائف بودندى و در مصر نيارستندى شدن الّا بجواز ، و اين سخن آنوقت گفت كه باستقبال رفته بود و پدر را ديده ، چون در مصر رفتند و يوسف بر سرير ملك بنشست پدر و مادر خود را يعنى خاله را با خود بر سرير بنشاند حسن بصرى گفت : خداى تعالى مادرش راحيل را زنده كرد تا يوسف را سجده كرد تصديقا للرّؤيا
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 45 | مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث) / أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني / سيد جلال الدين حسينى ارموى (محدث)