و گفتهاند كه : چون يوسف ابن يامين را باز گرفت و برادران با پيش پدر شدند او بيك بارگى رنجور شد چون خواستند كه باز گردند يعقوب نامهء نوشت بيوسف :
كه من يعقوب اسرائيل اللّه بن اسحاق ذبيح اللّه « 1 » بن إبراهيم خليل اللّه ؛ بدان اى ملك كه ما أهل بيتايم كه همواره بلا بر ما موكّل بوده است ، جدّ ما ابراهيم را نمرود دست و پاى ببست و به آتش انداخت ، خداى تعالى آتش را بر وى سرد باسلامت گردانيد ، و پدر ما را دست و پاى ببستند تا براى خداى تعالى قربان كنند و كارد بر گلوى او نهادند خداى تعالى او را فدا كرد بكبشى « 2 » ، و مرا فرزندى بود يوسف نام از همهء جهانيان بهتر و از همهء فرزندان بنزديك من دوستر ؛ برادران او را از پيش من ببردند بامداد ، و نماز شام « 3 » آمدند و پيراهن خونآلوده پيش من آوردند و گفتند كه : او را گرگ بخورد من در محنت او ماندهام و برو چندان بگريستم كه چشمهاى من خلل يافت و او را برادرى بود از مادر وى ؛ من او را پيش خود بازگرفته بودم و غم آن فرزند به دو ميگساردم « 4 » هم برادران او را از پيش من ببردند و بازآمدند و گفتند كه : او دزدى كرده است و تو وى را از من باز گرفتى و ما اهل البيتيم كه در ميان ما دزدى نباشد اگر اين فرزند مرا با من فرستى و اگر نه من دعائى كنم كه بهفتم بطن از فرزندان تو برسد ، يوسف عليه السلام چون اين بخواند خويشتن را نگاه نتوانست داشت تا بسيار بگريست و عند آن خود را آشكارا كرد .
و بعضى ديگر گفتهاند كه : يوسف ابن يامين را گفت : هيچ فرزند دارى ؟ - گفت : سه پسر دارم گفت : چه نامشان كردهء ؟ - گفت : فرزند مهين را يوسف نام كردهام ، گفت : چرا ؟ - گفت : براى آنكه مرا برادرى بود يوسف نام ؛ برادران وى را ببردند و هلاك كردند ، از دوستى وى فرزند را يوسف نام كردم ، و ديگرى را
هامش
( 1 ) - اين عبارت صريح در آنست كه « ذبيح اللّه » اسحاق بوده است نه اسماعيل چنان كه قول مشهور و معروف آنست .
( 2 ) - كبش بمعنى قوچ است .
( 3 ) - در بعضى نسخ : « شبانگاه » .
( 4 ) - در بعضى نسخ : « ميگذاردم » و هر دو كلمه بيك معنى است .