دل يوسف بر ايشان نرم شد خواست كه خود را بر برادران اظهار كند ايشان را گفت
[ هَلْ عَلِمْتُمْ ]
هيچ دانيد كه شما چه كردهايد با يوسف و برادرش آنگه كه جاهل و نادان بوديد آنچه ميكرديد نميدانستيد و كودك و جوان بوديد « 1 » كلبى گفت « 2 » : سبب اظهار يوسف آن بود كه يوسف ايشان را گفت كه : مالك بن دعر گفت : من در فلان سال غلامى يافتم در چاهى بدين صفت و او را به چند درم از قومش بخريدم ايشان گفتند :
أيّها الملك آن غلام را ما فروختيم يوسف را از آن خشم آمد گفت : اينان را ببريد و گردن بزنيد يهودا گفت : أيّها الملك يعقوب را فرزندى بود نام او يوسف ازو غايب شد امروز چند سال است كه از گريه نياسوده است چندان بگريسته كه چشمهايش تباه شده است ، در بيت الاحزان رفته با كس سخن نگويد و كس بر وى نشود و با كس أنس نگيرد ؛ از فراق يك فرزند چنين است چگونه باشد چون خبر قتل ده فرزند بشنود ؟ ! آنگه گفتند : أيّها الملك اگر لابدّ ما را بخواهى كشتن اين متاعك ما پيش پدر ما فرست كه او در فلان جايگاه است و سخت درويش و محتاج و مختلّ - الحال است ، يوسف چون اين بشنيد دلش نرم گشت و بگريست و ايشان را گفت :
هل علمتم ما فعلتم بيوسف و أخيه ؟ !
هامش
( 1 ) - در يك نسخهء معتمد تمام اين افعال اين عبارت بصيغهء مفرد آمده مطابق اصطلاح ابو الفتوح ( ره ) در سراسر تفسير خود .
( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) قبل از دو وجه مذكور در متن وجهى ديگر نيز نقل كرده به اين عبارت « خلاف كردند در اينكه : سبب چه بود كه يوسف عليه السلام اظهار كرد خود را بر برادران ؛ محمّد بن اسحاق گفت : سبب آن بود كه چون برادران شرح حال خود دادند و ذكر بىبرگى و سختى حال كردند از خود و از پدر ، او را رقّت آمد و دلش تنگ شد و گفت : از پس اين خود را پوشيده داشتن معنى ندارد ايشان را گفت : هل علمتم ما فعلتم بيوسف ؛ شما دانيد كه با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ » .