تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
برآمدند ، از آنجا بشهرستانى رسيديم بنا كرده بخشتهاى زرّين و سيمين ، بدر آن شهرستان رسيديم در بزدند پس در بگشادند ، چون در شديم مردمانى را ديديم يك نيمهء ايشان بغايت نيكو و يك نيمه بغايت زشت ، و آنجا جوئى بود بغايت خوش ؛ آب او از شير سپيدتر ؛ اين دو مرد كه با من بودند ايشان گفتند : به اين جوى فرو شويد و خود را بشوئيد ، ايشان خود را بشستند و برآمدند آن زشتى از ايشان زائل شد و صورت ايشان نيكوترين صورتها گشت ، ايشان را گفتم : اين عجايبها « 1 » چيست كه امشب ديدم ؟ - گفتند : آن مرد را كه سنگ بر سر او ميزدند و ميكوفتند و ميشكستند ؛ او مردى است كه قرآن خواند و به نماز فريضه تقصير كند ، و آن مرد كه دهن او بكلّوب مىدريدند ؛ او مرديست كه از خانه بيرون آيد و دروغ گويد كه بآفاق عالم برسد ، و آن مردان و زنان كه در آن تنوّر آتشين بودند زناكنندگان‌اند ، و آن مرد كه سنگ در دهن او مىنهادند ربا خواراست ، و آن مرد كريه المنظر كه آتش مىافروخت مالك خازن دوزخ است ، و آن پير دراز بالا كه در زير آن درخت نشسته بود ابراهم خليل عليه السلام است ؛ و آن كودكان كودكانىاند كه بر فطرت اسلام وفات يافته‌اند ، و آن قوم كه يك نيمهء ايشان زشت بود و يك نيمه خوب ؛ جماعتىاند كه نيكى و بدى كرده‌اند ؛ خلطوا عملا صالحا و آخر سيّئا ؛ و آن جوى كه ايشان در آن رفتند و پاكيزه گشتند توبه است ، و آن روضه كه ديدى بهشت عدن است ؛ و آن شهرستان سراى شهيدان است . آنگه مرا گفتند : بر بالا نگر ؛ بنگريدم كوشگى ديدم مانند ابرى سفيد گفتم : اين چيست ؟ - گفتند : آن جاى تست ، و من جبرئيلم و او ميكائيل ، گفتم : بارك اللّه فيكما ؛ پس مرا رها كنيد تا بجاى خود روم ، گفتند : وقت آن نيست كه ترا در دار دنيا عملى مانده است چون تمام كنى به آن جا رسى ؛ اين قوليست از عبد اللّه عبّاس و جماعتى مفسّران . و قولى ديگر از او بروايت علىّ بن طلحه آنست كه اين خواب آن بود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عام الحديبيه ديد كه او در مكّه رفته است و با مسجد الحرام شده باصحابه و بعضى صحابه سر تراشيده‌اند و بهرى تقصير كرده ، پس آن خواب با صحابه بگفت و آهنگ مكّه كرد ؛ مشركان بيامدند و او را منع كردند او بازگشت ، بازگشتن رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جماعتى را
هامش
( 1 ) - در غالب نسخ : « اين عجائب » و در كتب فارسى قديم « عجايبها » به كار ميرفته است .