تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
سنگ از دست بينداختى باز سر او همچنان شدى كه بود ، ديگر باره سنگ برداشتى و سر او بكوفتى ، من گفتم : اين چيست ؟ - مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم ، مردى را ديدم بقفا باز افكنده و مردى ديگر كلّوبى « 1 » آهنين بدست گرفته به آن دهن او ميدريد و گوشت از وى باز ميكرد ، چون از يك جانب بپرداختى و با ديگر جانب آمدى آن جانب اوّل درست شده بودى ، چون ازين نيز بپرداختى و با آن جانب شدى آن جانب درست شده بودى ، من گفتم : سبحان اللّه ؟ ! اين چيست ؟ ! مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم خانهء ديدم مانند تنّورى ؛ بالاى آن تنگ و زير آن فراخ پر از آتش ، درو نگاه كردم جماعتى را ديدم از مردان و زنان برهنه ؛ آتش از زير آن تنّور برمىآمد و ايشان را بر سر مىآورد و ايشان فرياد ميكردند ، گفتم : اينان كه‌اند ؟ - مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم ، بجوئى رسيدم از خون سرخ و در آن جوى مردى شنا ميكرد و بر كنارهء جوى مردى نشسته بود و سنگهاى بسيار پيش او ريخته هر گه كه آن مرد از جوى برآمدى آن مرد سنگى از آن سنگها در دهان وى نهادى وى فرو بردى و بار ديگر در آن جوى شدى ، من گفتم كه : اين چيست ؟ - مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم مردى را ديدم كريه المنظر بغايت سهمگين آتش ميكرد و گرد آن آتش ميگرديد ، گفتم : اين چيست ؟ - مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم ببوستانى رسيدم بغايت خوش و خرّم درو انواع درختان ميوه و شكوفه‌ها و جويهاى آب بسيار « 2 » و درختى بزرگ ؛ در زير آن درخت پيرى دراز بالاى نشسته بود و پيرامن او كودكان بسيار نشسته بودند ، گفتم : اين پير كيست ؟ و اين كودكان كيستند ؟ - مرا گفتند : برو ، از آنجا برفتم درختى بادوح « 3 » ديدم سخت بزرگ و بغايت نيكو ، مرا گفتند : برين درخت شو ، بر آن درخت شدم و ايشان نيز
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « كاردى » ؛ در منتهى الارب گفته : « كلّوب كتنّور و كلّاب كزنّار مهماز و آن ميخ پاشنهء موزهء رائض باشد كه بر تهيگاه ستور مىزند وقت راندن و ارّه ، و كلاليب جمع است » و در برهان قاطع نيز لفظ [ مهماز ] را و همچنين [ مهميز ] را به اين معنى تفسير كرده است و صاحب نصاب گفته : « كلّوب بمعنى انبر است » . ( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « در او انواع درختان و انوار و ازهار و شكوفهء بسيار » . ( 3 ) - يعنى تنه دار و پرتنه و كهن سال ؛ در بعضى نسخ : « باروح » و در بعضى ديگر : « دوحه » و در بعضى ديگر « دوج » در منتهى الارب گفته : « دوحه بالفتح درخت بزرگ و تنهء درخت ، دوح جمع » .