خوان بنهادندى طعام برگرفتى پنهان و براى سائلان بنهادى ضحّاك و جماعتى ديگر گفتند كه : اوّل محنت كه يوسف را بود آن بود كه مادرش فرمان يافت و او كوچك بود يعقوب او را به خواهر خود دختر اسحاق داد تا تربيت كند وى را ، وى را بستد و ميداشت و اسحاق را كمرى بود آن را بميراث فرزندان مهين ابراهيم داشتندى ، به حكم آنكه اين خواهر مهترين فرزندان بود كمر وى برگرفت چون يوسف بزرگ شد يعقوب خواهر را گفت : يوسف را به من ده ، گفت : نمىدهم كه من از وى نشكيبم ، يعقوب الحاح كرد ، خواهر گفت : اگر لا بدّ است رها كن تا يك دو روز ديگر اينجا باشد تا وى را نيك ببينيم ، وى را رها كرد شبى كه يوسف خفته بود بيامد و آن كمر را بر ميان وى بست چون يعقوب بيامد كه وى را بازخواهد ، گفت : آن كمر من دزديدهاند و من بطلب آن دل مشغولم ، يعقوب دلتنگ شد و او را در سراى ميجست ؛ نيافت ، آنگه گفت : هر كه در اين سرايند همه را برهنه بايد شد يك يك را برهنه ميكرد تا بيوسف رسيد كمر بر ميان او بود و از دين ابراهيم بود كه دزد را ببندگى گيرند ، يعقوب گفت : اكنون بر تو مىباشد چندانكه تو خواهى ؛ وى را بنزديك خواهر رها كرد .
[ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ ]
چون يوسف اين سخن بشنيد كه ايشان گفتند در دل گرفت و اظهار نكرد و با خود گفت كه : شما بدتريد كه برادر خود را از پدر بدزديديد و در چاه افكنديد و آنگاه بفروختيد .
تا يوسف چه چيز در نفس خود پنهان گردانيد ؟ - بعضى گفتند كه : اين كلمه كه
[ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً ]
بعضى ديگر گفتند كه : آن حوالت كه ايشان كردند از سرقت بيوسف ؛
[ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ ]
و خداى عالمترست به آنچه شما وصف كرديد از حوالت سرقت به من و برادر من .
در خبرست كه چون صاع پيش يوسف بردند گفتند كه : آن صاعى بود كه آن را جام گيتى نماى گفتندى ايشان دروى نگريدندى و بوى كهانت كردندى ؛ يوسف در صاع نگريست و انگشت بر وى زد آوازى از وى بيرون آمد روى ببرادران كرد و گفت :
دانيد كه اين صاع چه ميگويد ؟ - گفتند : نه ، گفت : ميگويد : شما دوازده برادر بوديد يكى را ببرديد و بفروختيد ، ابن يامين چون اين بشنيد بر پاى خاست و گفت : ايّها الملك از