تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
كردند و حسن و مجاهد و قتاده گفتند كه معنى اينست كه : فخرجوا من مصر و رجعوا الى أبيهم و أخبروه بأمر ابن يامين ؛ ايشان از مصر بيرون شدند و بنزديك پدر شدند و پدر را خبر دادند بقصّهء ابن يامين و صاع و آنچه رفته بود ، پدر گفت : همانا نه چنين باشد ، ايشان گفتند : ما گواهى از علم داديم و از آنچه ديده‌ايم و شنيده‌ايم ميگوئيم و ما غيب نميدانيم كه صواع وى برگرفت يا كسى ديگر در بار وى نهاد و پنهان كرد آنگه گفتند : اگر ترا در اين كه ما ميگوئيم شكّى است بپرس از اهل آن ديه « 1 » كه ما در آنجا بوديم يعنى اهل مصر ، و نيز از اهل اين كاروان بپرس كه ما با ايشان بوديم و راست ميگوئيم در آنچه ميگوئيم .

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 83 تا 85 ]

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 83 ) وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ ( 84 ) قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ ( 85 ) يعقوب عليه السلام ايشان را باور نداشت از آنچه با يوسف كرده بودند و دروغها گفته و خيانت ايشان ظاهر شده گفت : نه چنين است بلكه بياراست و آسان كرد بر شما نفس شما كارى را كه گمان آنست كه شما انداخته‌ايد و تدبير و انديشهء شما بوده است و اگر نه وى چه دانست كه دزد را براى دزدى ببندگى بايد گرفتن و ليكن من چه توانم كرد و چارهء من چه باشد مگر صبرى نيكو يعنى صبرى كه در ميان آن جزع نباشد آنگه انديشه كرد و انديشه‌اش صواب آمد گفت : محنت من بغايت رسيد و چون بغايت رسيد فرجى پديد آيد اميد است كه خداى تعالى همه را پيش من آورد و براى آن بجمع گفت كه : يوسف را خواست و ابن يامين را و روبيل را كه وى نيز آنجا مقام كرده بود تا پدر وى چه فرمايد چنان كه گفت : فلن أبرح الارض حتّى يأذن لى أبى ؛
[ وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ ]
يعنى
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها ]بپرس از اين ديه كه ما آنجا بوديم يعنى اهل مصر على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه و ليكن اين طريقه هر جاى مطّرد نبود مگر آنجا كه در كلام دليل بود و لبسى و شبهتى نباشد و نه هر جاى توان گفتن تا اگر گوئى : جاءنى زيد و آنگه دعوى كنى كه غلام زيد خواستم محال باشد » .