نميتوان يافت مگر نزديك عزيز مصر ، پسران را گفت : لابدّست شما را از آنكه بمصر مىبايد رفتن و بضاعتى بردن و پارهء طعام آوردن ، ايشان را يعنى ده پسر را گسيل كرد و بنيامين را كه برادر يوسف بود از پدر و مادر بنزديك خود باز گرفت كه غم يوسف به او گساردى « 1 » و در آن وقت ايشان بفلسطين بودند و بغور شام « 2 » و بدوى بودند و چهارپاى داشتند يوسف عليه السلام منتظر مىبود مقدم ايشان را ، ايشان چيزكى بساختند كه آلت شبانان باشد از پينو « 3 » و ترف « 4 » و گليمى چند و پارهء پشم رنگ كرده برگرفتند و روى بمصر نهادند « 5 » تا برسيدند چنان كه خداى تعالى گفت
[ وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ ]
و آمدند برادران يوسف و در پيش او شدند او ايشان را بشناخت و ايشان وى را نشناختند [ عبد اللّه عبّاس گفت : ميان آنكه ايشان يوسف را بچاه انداختند تا اين روز كه پيش يوسف آمدند بمصر چهل سال بود براى آن باز نشناختند او را « 6 » ] و نيز براى آنكه « 7 » وى را كودك رها كرده بودند و چون بديدنش وى را پادشاه ديدند
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « گذاردى » و در بعضى ديگر : « بگذارد » و در بعضى ديگر :
« بسر ميبرد » و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « بگذاردى » در برهان قاطع گفته :
« گساردن بر وزن و معنى گذاردن باشد و بمعنى خوردن هم هست ليكن خوردن شراب و غم خوردن » .
( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « و منزل ايشان بغرباب بود از زمين فلسطين بغور شام » .
( 3 ) - در برهان قاطع گفته : « پينو بر وزن ليمو كشگ باشد كه دوغ ترش خشك كرده است و به عربى [ أقط ] و بتركى [ قروت ] خوانند و ماست چكيده را نيز گويند كه روغن آن را نگرفته باشند » . و ابو نصر فراهى نيز در نصاب البيان گفته :« و تدميخ و ، ألم درد و ، و صب رنج و ، جوى سوزش * أقط پينو ، دوا دارو ، تئق بدخو ، مئق گريان »و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) بجاى آن « ماستينه » آورده است كه آن نيز بمعنى كشگ است .
( 4 ) - در برهان قاطع گفته : « ترف بر وزن برف كشگ سياه را گويند و آن را به عربى مصل و بتركى قراقروت خوانند و كشگ سفيد و پنير خشگ را نيز گويند » .
( 5 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « عبد اللّه عبّاس گفت : بضاعت ايشان اديم بود و نعلها و قتاده گفت : درم داشتند دربارى تعبيه كرده » .
( 6 ) - عبارت ميان دو قلّاب در غالب نسخ نيست .
( 7 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) بجاى « و نيز براى آنكه » : « و گفتند : براى آن نشناختند او را كه او برقع به روى فرو گذاشته بود و گفتند : براى طول مدّت كه ميان ايشان شصت سال بود » .