من مىبايد به روى ؛ او بيامد و زمام ناقهء رسول بدست گرفت و بدست ديگر تيغ داشت و حذيفهء يمان را فرمود تا سائق بود ، چون رسول صلّى اللّه عليه و آله آنجا رسيد كه ايشان كمين كرده بودند آواز داد و يكيك را بخواند بنام و گفت : يا فلان و يا فلان چون ايشان بدانستند كه : رسول صلّى اللّه عليه و آله بر ايشان مطلّع شد پيش دويدند رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : شما را چه بوده است و چه برين داشت كه ما را رها كرديد و از پيش ما بيامديد ؟ - گفتند : يا رسول اللّه اين جاى مخوف و كمين گاه دشمن است ما بيامديم تا اينجايگاه بگرديم و بنگريم تا اگر دشمنى باشد او را برانيم و راه پاك كنيم رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : بخلاف اين است كه شما ميگوئيد و خداى تعالى مرا از سرّ بد و خبث نيّت شما خبر داد امير المؤمنين گفت : يا رسول اللّه دستورى باشد « 1 » تا همه را گردن بزنم گفت : نخواهم كه مردمان گويند كه :
محمّد قوم خود را و صحابهء خود را ميكشد ، خداى تعالى كار ايشان مرا كفايت كند بدبيله ، گفتند : يا رسول اللّه دبيله چه باشد ؟ - گفت : درفشى از آتش دوزخ كه خداى تعالى بر دل ايشان زند تا جانشان از آن نيست شود .
[ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ]
عبد اللّه عمر و قتاده و زيد اسلم گفتند كه : مردى از جملهء منافقان در غزاى تبوك گفت : ما نديدهايم از قرّاء صحابه شكم بزرگتر و دروغ زنتر و بد دلتر در كارزار يعنى از اصحاب رسول ، عوف بن مالك بشنيد بانگ بر وى زد و او را گفت : دروغ مىگوئى اى منافق ، آنگه بيامد و رسول را خبر داد ، مرد منافق بيامد و رسول خداى بر نشسته بود و در ركاب رسول صلّى اللّه عليه و آله ميرفت و عذر مىخواست و مىگفت :
[ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ]
ما بازى ميكرديم و بر سبيل هزل و مزاح سخنى مىگفتيم خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت : اگر تو سؤال كنى از ايشان و گوئى : شما چه سخن مىگفتيد ؟ - ايشان گويند : ما در حديث بوديم و از هر گونه حديث ميرانديم و در ميانه لعب و مزاح مىكرديم بگوى ايشان را اى محمّد چون اين سخن گويند كه : شما بخداى و كتاب خداى و رسول خداى استهزا مىكرديد .
ضحاك گفت : كه آيت در عبد اللّه ابى سلول آمد كه به مسلمانان و رسول صلّى اللّه عليه و آله
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ : « دستور باش » و در بعضى ديگر : « دستورى ده » .