كردند و گفتند كه : رسول صلّى اللّه عليه و آله را از امير المؤمنين ملالى هست و كدورتى بدان واسطه او را همراه خود نبرد ، و ميگفتند : ألا إنّ محمّدا قد قلى عليّا الا تراه قد خلّفه مع النّساء و الصّبيان ، يعنى محمّد على را دشمن داشت و ازو سير شد نبينى كه او را با زنان و كودكان رها كرد ، امير المؤمنين چون اين بشنيد بر وى سخت آمد برخاست و سلاح در پوشيد و شمشير حمايل كرد و سوار شد روى به راه نهاد نماز ديگر به او رسيد رسول صلّى اللّه عليه و آله از خيمه بيرون آمده بود و در راه نگاه ميكرد على را بشناخت و گفت : أرى شمائل علىّ ، شمائل على مىبينم ، چون نزديك رسول رسيد گفت : يا علىّ ما حملك على الخروج ؟ - ترا چه برين داشت كه از مدينه بيرون آمدى ؟ - گفت : طعنهء منافقان و آنكه چنين و چنين گفتند رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : أما ترضى بأنّك وزيرى و وصيّى و خليفتى و حبيبى و قاضى دينى و منجز و عدى ، لحمك لحمى و دمك دمى ، و أنت منّى بمنزلة هرون من موسى إلّا أنّه لا نبىّ بعدى ؟ ! گفت : راضى نباشى به آنكه وزير منى ، و وصىّ منى ، و خليفهء منى ، و قاضى دين منى ، و منجز وعد منى ، گوشت تو گوشت من است ، و خون تو خون من است ، و ترا از من آن منزلت است كه هارون را از موسى عليهما السلام الّا آنكه از پس من پيغمبر نيست ؟ امير المؤمنين گفت كه : رضيت ؛ راضى شدم ، آنگه برگرديد و اين بيتها ميگفت :
ألا باعد اللّه أهل النّفاق * و أهل الأراجيف و الباطل
يقولون لى قد قلاك الرّسول * فخلّاك فى الخالف الخاذل
و ما ذاك إلّا لأنّ النّبىّ * جفاك و ما كان بالفاعل
فسرت و سيفى على عاتقى * الى الرّاحم الحاكم الفاصل
فلمّا رآنى هفا قلبه * و قال مقال الأخ السّائل
أممّ ابن عمّى ؟ - فأنبأته * بارجاف ذى الحسد الدّاغل
فقال : أخى أنت من دونهم * كهارون موسى و لم يأتل
و در آن وقت كه رسول عزيمت سفر تبوك كرد منافقان هر يكى بتعلّلى و بهانهء باز استادند ، خداى تعالى گفت : اى محمّد اگر اينكه تو ايشان را با آن دعوت ميكنى عرضى