باشد عبد اللّه عباس گفت : بيست سال باشد مجاهد گفت : سى و سه « 1 » سال باشد
[ آتَيْناهُ ]
داديم ما او را حكمتى يا قضائى و حكومتى و علمى و دانشى و گفتهاند كه : هفده ساله بود كه عزيز او را بخريد ، و سى ساله بود كه ريّان بن الوليد وى را وزارت داد ، و سى و سه ساله بود كه خداى تعالى وى را علم و حكمت داد ، و صد و بيست ساله بود كه متوفّى شد
[ وَ كَذلِكَ ]
و همچنين جزا كنيم و پاداشت دهيم نيكوكاران را يعنى چنان كه يوسف را جزا داديم جزا دهيم نيكوكاران را
[ وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها ]
چون يوسف با خانهء عزيز رفت و عزيز او را بزن خود سپرد زن عزيز را كه زليخا نام بود چشم بر وى افتاد او را دوست داشت و هر روز جمال يوسف زيادتتر مىشد و عشق زليخا بغايت ميرسيد تا صبر و طاقتش بود پنهان ميكرد چون از حدّ گذشت و بغايت رسيد بر او اظهار كرد و او را بحيله و مكر با خود دعوت كرد چنان كه گفت
[ وَ راوَدَتْهُ ]
يعنى مطالبه كرد او را آنكس كه در خانهء او بود از نفس وى يعنى زليخا خواست كه وى را بفريبد عبد اللّه عباس گفت : از جملهء مراودت او آن بود كه با يوسف بنشست و او را گفت « 2 » : چه نيكوست اين موى تو . . ! يوسف گفت : اوّل چيزى كه در خاك پراكنده شود و بريزد اين موى باشد ، گفت : اى يوسف چه نيكوست اين روى تو . . ! گفت : خداى تعالى در رحم مادر نگاشت اين را ، گفت : اى يوسف حسن صورت تو تن مرا لاغر كرد ، گفت : شيطان ترا برين ميدارد ، گفت : اى يوسف عشق تو آتش در دل من زد آن آتش را بنشان ، گفت : اگر آن آتش بنشانم به آتش دوزخ
هامش
بهرى گفتند : هى جمع لا واحد له ، و اين از بناء قلت باشد اما معنى او بهرى گفتند :
هشتده سال باشد تا شصت سال ، عبد اللّه عباس گفت : بيست سال باشد[ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً ]ما او را حكمت و علم داديم و اين « حكم » بمعنى حكمت است چنان كه رسول : ( ص ) گفت : ان من الشعر لحكما ، و « حكم » حكومت و قضا باشد ميان مردمان ، و « حكم » قولى باشد فاصل و قاطع كه دعوت كند با حكمت اين قول رمانى است و اصل او منع باشد من حكمه باللجام ، و « علم » اعتقادى باشد كه اقتضاء سكون نفس كند ، و بهرى دگر در حد علم گفتند : معنى آن باشد كه يبين به الشى على ما هو به » .
( 1 ) در بعضى نسخ « و سه » نيست و عبارت « مجاهد گفت : سى و سه سال باشد » از نسخهء چاپى تفسير ابو الفتوح ساقط شده ليكن در نسخ خطى هست .
( 2 ) در غالب نسخ بصيغهء ماضى استمرارى يعنى : « مىنشست » و « ميگفت » .