يكديگر قسمت كردند و يوسف عليه السّلام مىنگريد و سخن نمىيارست گفتن كه از كشتن مىترسيد در خبر مىآيد كه روزى يوسف در آينه نگريست جمال خود را بديد تعجّب كرد و گفت : اگر من بنده بودمى بهاى من كس ندانستى « 1 » كه چند است ؟ او را امتحان كردند و بهاى وى بوى نمودند آنگه آن كاروان از آنجا برفتند و برادران يوسف با ايشان ميرفتند و ميگفتند كه : اين غلام را نگاه داريد كه گريزنده و دزد و دروغ زنست ، مالك او را بر اشترى نشاند و روى بمصر نهاد و راه ايشان بر گور مادر يوسف بود راحيل ، يوسف چون گور مادر بديد خويشتن را از اشتر درافكند و بسر گور مادر آمد و زيارت كرد و بگريست و گفت : اى مادر اگر هيچ توانى سر از خاك بردار و بنگر كه با فرزند تو چه معامله كردند . . . ؟ ! اى مادر بيخبرى كه برادران بيرحم مرا از پدر جدا كردند و در چاه افكندند و روى من بطپانچه سياه كردند و مرا در بيابان سنگسار كردند و آنچه با وى كرده بودند از سر دلتنگى به آن گور ميگفت و ميناليد كه : در مدين چنان كه بندگان را فروشند مرا بفروختند ، و چنان كه اسيران را از شهرى بشهرى برند مرا بر اشتر نشاندند و مىبردند .
كعب الاحبار گفت : چون اين سخن ميگفت از پس پشت او هاتفى آواز داد كه :
اصبر و ما صبرك الّا باللّه ، مالك زعير بازنگريد يوسف را بر اشتر نديد گفت : آه آنكه گفتند كه : اين غلام گريزنده است ؛ راست گفتند ، آنگاه در ميان كاروان افتادند و ويرا طلب كردند برسيدند وى را بر سر گورى ديدند وى را بگرفتند و بزدند كه : چرا گريختى ؟ گفت : نگريختهام ؛ اين گور مادر من است خواستم تا زيارتى كنم ، باور نكردند بندى گران بياوردند و بر پاى او نهادند و بر اشترش نشاندند و بمصر آوردند ، مالك زعير گفت : به هيچ منزل فرود نيامديم و الّا كه بركت او بر من و رحل من و مال من پديد آمد و بامداد و شبانگاه مىشنيدم كه فرشتگان بر وى سلام ميكردند و آواز ايشان مىشنيدم و شخص ايشان نميديدم و تا در راه بوديم هر روز ابرى سفيد بيامدى و بر بالاى سر او باستادى . چون در شهر آمدند مالك زعير او را بگرماوه « 2 » بر دو سرش
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ : « كس نداشتى » .
( 2 ) در بعضى نسخ : « گرمابه » و هر دو بيك معنى است يعنى حمام .