تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
و يوسف را دربرگرفت و بوسه بر سر و چشم وى داد و گفت : ترا بخداى سپردم و ببرادران با آنكه ترسم كه ترا ضايع كنند آنگه برگرديد پس ايشان يوسف را بصحرا بردند ؛ تا پدر با ايشان بود و ميديد ويرا بر دوش گرفته بودند چون دور شدند وى را ببيابان فرو بردند و وى را بنهادند دشنامش دادند و زدن گرفتند هرگه كه او را برادرى بزدى او باستغاثت بر ديگرى شدى او نيز ويرا بزدى و آن طعام كه پدر براى او ساخته بود بعضى بخوردند و بعضى بسگان دادند و او را هيچ ندادند و پياده ويرا مىتاختند و بر خاشاك مىانداختند گرسنه و تشنه و ميزدند و او ميگريخت و ميگريست و ميگفت : پدرا بىخبرى كه با يوسف تو چه ميكنند ؟ ! در آن حال فرشتگان بگريستند بر يوسف و بر آن ظلمى كه برادران با وى كردند . اين حال نيك ماننده است به حال حسن و حسين عليهما السلام تا رسول صلّى اللّه عليه و آله در حال حيات بودى براى تقرّب وى ايشانرا اكرام مىكردند تا آن روز كه از حظيرهء بنى النجّار ايشان را مىآورد بر دوش گرفته يك يك بتقرّب ميرفتند كه : يكى را بماده ، رسول صلّى اللّه عليه و آله ميگفت : نعم المطيّة أنا ، و نعم الرّاكبان هما ، و أبوهما خير منهما ، چون رسول صلّى اللّه عليه و آله با جوار رحمت ايزدى شد اين را بزهر بكشتند و آن را بتيغ . چون خواستند كه يوسف را بكشند و رأى ايشان بر اين درست شد يهودا كه پسر خالهء يوسف بود گفت : نه با من عهد كرده‌ايد كه يوسف را نكشيد ؟ - گفتند : بلى اكنون چه كنيم ؟ - گفت : او را در چاهى افكنيد كه بر راهگذر كاروان باشد تا از راهگذريان كسى او را برآرد و ببرد ، همه بر اين اتّفاق كردند چنان كه خداى تعالى از اين خبر داد
[ فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ ]
چون وى را ببردند و عزم كردند كه وى را در چاه اندازند ما وحى كرديم بوى ، بعضى گفتند : وحى پيغمبرى بود و خداى تعالى عند آن حال ويرا پيغمبرى داد جبرئيل آمد و او را خبر داد و بشارت به آنچه بر سر او خواست رفت در عالم و او را دلخوشى داد ، گفته‌اند كه : خداى تعالى در دل وى افكند كه : خبر دهى تو ايشان را به كار ايشان و آنچه با تو ميكنند
[ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ]
و حال آن باشد كه ايشان ندانند كه تو يوسفى ؛ يا ندانند كه ترا وحى آمده است و تو پيغمبرى . چون يوسف را بكنار چاه آوردند پيراهن ازو بيرون كردند و آن چاهى بود تاريك