ايشان نماز شام براى آن آمدند كه وقت تاريك باشد تا ايشان را از آن دروغ گفتن شرم نيايد و اين گريهء دروغ كه ايشان ميكردند آب از همهء گريههاى راست برد شعبى گفت :
زنى بنزديك شريح آمد بحكومت و ميگريست و جزع ميكرد پس از آنكه حجّت بر او متوجّه شده بود يكى گفت : بنگر كه اين مسكينه چگونه ميگريد ؟ ! همانا كه مظلومه است شريح گفت : برادران يوسف ظالم بودند و با ظلم ميگريستند آنگه پيراهن خون آلود عرضه كردند و گفتند : اين پيراهن وى است چنان كه خداى تعالى از آن خبر داد .
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 18 تا 19 ]
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ ( 18 ) وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ ( 19 )
و آوردند خونى را دروغ گفته در وى بر زبر پيراهن وى ؛ و براى آن وى را خون دروغ گفت : كه خون يوسف نبود خون بزغاله بود يعقوب پيراهن بدست گرفت و گفت : چه حليم گرگى بود كه يوسف را بدريد و پيراهن يوسف را ندريد ؟ ايشان فروماندند گفتند : لا بل قتله اللّصوص ؛ او را دزدان كشتند ، گفت : اى سبحان اللّه دزدان او را بكشتند و پيراهن رها كردند . . . ! و حاجت ايشان بپيراهن بود نه بكشتن وى ، آنگه پيراهن بستد و بر سر و چشم نهاد و ببوئيد و نعره بزد و بيفتاد و هوش از وى برفت ، روز ديگر كه با چراگاه رفتند گفتند : ديديد كه پدر ما را چگونه خجل كرد تدبير آنست كه برويم و يوسف را از چاه برآوريم و پاره پاره كنيم و استخوانهاى وى با پيش پدر بريم تا گفتار ما راست شود ، يهودا گفت : نه با من عهد كردهايد كه او را بنكشيد ؟ و ايشانرا از آن منع كرد چون نماز شام با خانه شدند پدر ايشان را گفت : اگر چنانستى كه راست ميگوئيد اين گرگ كه وى را بخورده است بگيريد و پيش من آريد ، ايشان برفتند و چوب و رسن بگرفتند و بصحرا شدند و گرگى را بگرفتند و دست و پاى وى ببستند و پيش يعقوب آوردند و بيفكندند ، يعقوب گفت : دست و پاى او بگشائيد ؛ او را بگشادند ، يعقوب گفت : اى گرگ بيا ؛ گرگ