تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
موحش سر تنگ و بن فراخ تا بر نتواند آمدن « 1 » و گفتند : چاهى بود آب وى شور كه سام بن نوح كنده بود پيراهنش را بيرون كردند و دستهايش ببستند گفت : اى برادران پيراهن به من دهيد تا عورت پوش من باشد در حيات و كفن من باشد در ممات ، و دستم بگشائيد تا هوامّ زمين و حيوانات را از خود دور كنم و بازدارم ايشان وى را گفتند : كه آن يازده ستاره و آفتاب و ماه را كه در خواب ديدهء كه ترا سجده ميكردند بخواه تا دستهاى تو بگشايند و پيراهن با تو دهند آنگه رسنى در ميان وى بستند و او را فرو گذاشتند چون بنيمهء چاه رسيد رسن را ببريدند و او را در چاه افكندند خداى تعالى از ميان آب سنگى برآورد بزرگ و نرم تا يوسف بر آن سنگ نرم آمد و رنجى بوى نرسيد و بروايتى ديگر خداى تعالى جبرئيل را گفت : درياب يوسف را ؛ بيك پريدن به زمين آمد و يوسف را در ميان چاه بگرفت و به آسانى بر آن سنگ نهاد و او را دلخوشى داد و احوال كه بر سر او خواست رفتن با وى بگفت چون ايشان آواز وقع او نشنيدند ويرا آواز دادند جواب داد گفتند : او زنده است هنوز ؛ خواستند تا او را سنگسار كنند يهودا نگذاشت . در خبر است كه يوسف را در چاه افكندند چاه تاريك بود روشن شد و آبش شور بود خوش شد او از ان آب مىخورد او را بجاى طعام و شراب بود و خداى تعالى فريشتهء را بفرستاد تا انيس وى شد تا مستوحش نباشد و آن بندها از وى برگرفت و پيراهنى از حرير بهشت بفرستاد تا در وى پوشانيدند و روايتى ديگر آنست كه چون ابراهيم را در آتش انداختند او را برهنه كرده بودند و بند بر دست و پاى او نهاده آتش بندهاى وى بسوخت جبرئيل آمد و پيراهنى از حرير بهشت بياورد و در وى پوشانيد او آن را بميراث با اسحاق رها كرد و اسحاق با يعقوب و يعقوب خواست كه آن بيوسف رسد در تعويذى نهاد و بر گردن او بست آن فريشته آن تعويذ را بشكافت و پيراهن را در او پوشانيد چون شب درآمد فريشته
هامش
( 1 ) ابو الفتوح ( ره ) گفته ( ج 3 چاپ اول : ص 114 ، س 20 ) : « و آن چاهى بود ميان مصر و اردن و گفتند از خانهء يعقوب تا آنجا سه فرسنگ بود و برره كاروان بود و چاهى بود تاريك و موحش و سر تنگ و بن فراخ و براى آن كردند تا برنتوان آمدن و گفتند : آب آن چاه شور بود و سام بن نوح كنده بود آن چاه را ؛ پس دستهاش بستند و گفت : ( الى آخر عبارت ) » .