خواست كه برود يوسف گفت : اگر تو به روى من تنها مانم و مستوحش ؛ گفت : من ترا دعائى بياموزم كه چون بخوانى وحشت از تو برود بگو : يا صريخ المستصرخين و يا غوث المستغيثين و يا مفرّج كرب المكروبين قد ترى مكانى و تعرف حالى و لا يخفى عليك شى من أمرى برحمتك يا ربّى ، يوسف اين بگفت خداى تعالى هفتاد هزار فريشته را بفرستاد تا گردوى درآمدند او را انس ميدادند و يهودا هر روز بيامدى و طعام و شراب بياوردى و بچاه فرو گذاشتى چون سه روز برآمد كه او در چاه بود چهارم روز جبرئيل بيامد و گفت : كه ترا در اين چاه افكند ؟ - گفت : برادرانم ، گفت : چرا ؟ - گفت : بر من حسد بردند از بهر دوستى پدر مرا ، گفت : خواهى تا ازين چاه برآئى ؟ - گفت : خواهم ، گفت :
اين دعا بخوان : اللّهمّ يا صانع كلّ مصنوع و يا جابر كلّ كسير و يا حاضر كلّ ملاء ، و يا شاهد كلّ نجوى ، و يا قريبا غير بعيد ، و يا مونس كلّ وحيد ، و يا غالبا غير مغلوب ، و يا حيّا لا يموت ، و يا محيى الموتى لا إله الّا انت ، اللّهمّ انّى أسألك بانّ لك الحمد لا إله الّا انت بديع السّماوات و الارض ذا الجلال و الاكرام ان تصلّى على محمّد و آل محمّد و ان تجعل لى من أمرى فرجا و مخرجا و ان ترزقنى من حيث أحتسب و من حيث لا أحتسب ، يوسف اين كلمات بگفت خداى تعالى وى را فرج داد از چاه و ملك مصر بوى داد
[ وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ ]
چون آنچه در دل داشتند و بر آن عزم كرده بودند از آنكه او را در چاه افكنند بكردند آمدند با نزديك پدر نماز شام گريان ؛ و پدر همهء روز در بند انتظار مىبود و دل - مشغول با ايشان تا با يوسف چه كردند ؟ ايشان چون يوسف را در چاه افكندند بيامدند و بزغالهء را بكشتند و پيراهن يوسف را در خون او آغشته كردند و روى با خانه نهادند و يعقوب بسر راه آمده بود با انتظار ايشان ، چون پدر را بديدند جمله بيكبار بانگ برآوردند و گريستن گرفتند يعقوب بدانست كه ايشان را كارى افتاده است نگاه كرد يوسف را نديد گفت : يوسف كجاست ؟ - ايشان بيكبار دست در نهادند و پيراهن و جامه بدريدند و خروش و ناله كردند و گفتند :
[ يا أَبانا ]
اى پدر ما برفتيم تا سبق گيريم با يكديگر و پيشى و مسابقت كنيم و يوسف را نزديك متاع خود بگذاشتيم گرگ وى را بخورد و تو ما را در اين گفتار براستگوى ندارى و اگرچه ما راست گوئيم . اهل اشارت گفتند كه :