پسر ديگر از دو سريّه داشت دان و يقتالى و حاد و اشر چون ليّا را وفات رسيد يعقوب خواهر او راحيل را بزنى كرد و ازو يوسف و ابن يامين آمد و آنان كه اين كيد كردند آن ده بودند و از آيات يوسف آن بود كه از حسن و نكوئى خداى تعالى چهار دانگ بيوسف داد و دو دانگ بهمهء جهانيان « 1 » ابو سعيد خدرى روايت كرد از رسول صلّى اللّه عليه و آله كه او گفت :
شب معراج كه مرا به آسمان بردند يوسف را ديدم گفتم اين كيست ؟ - گفتند كه يوسف است گفتم : يا رسول اللّه ويرا چگونه ديدى ؟ - گفت : چون ماه شب چهارده . كعب الاحبار گفت :
خداى تعالى صورت پيغمبران بآدم نمود تا او يك يك را بديد در طبقهء ششم يوسف را بوى نمود تاج وقار بر سر نهاده و پيراهن بها پوشيده و قضيب ملك بدست گرفته و رداى كرامت بر دوش نهاده ؛ بر راست او هفتاد هزار فرشته و بر چپ او هفتاد هزار فرشته همه آواز بستبيح و تهليل برداشته « 2 » و در پيش او درختى كه آن را درخت سعادت ميخواندند هر كجا كه او ميرفت با او رفتى آدم گفت : بار خدايا اين كيست از فرزندان من ؟ - گفت : اى آدم اين مردى محسود است بر آنچه من به او خواهم داد گفت : بار خدايا چه به او خواهى داد ؟ - گفت : حظّى تمام از حسن ، آدم او را دربرگرفت و بوسه بر چشم او داد و گفت : لا تأسف يا بنىّ و انت يوسف ، پس اوّل كسى كه او را يوسف خواند آدم بود . در خبرست كه او بر صورت آدم بود و بر حسن و بها و نور او پيش از آنكه از آن درخت بخورد ، و چون از آن درخت بخورد آن نور و بهاى وى از وى برفت و خداى تعالى آن را بيوسف داد و گفتهاند كه : شب از نور روى او سفيد رنگ شدى نيكو روى بود و جعد موى و فراخ چشم و راست خلق و و سطبر ساق و سطبر ساعد و ميان باريك و تيز بينى و خرد دندان بود بر روى راست او خالى سياه بود و بر ميان دو چشم او علامتى سفيد بود كه پنداشتى كه ماه تابانست چون بخنديدى يا سخن گفتى نور از دندانهاى او بتافتى و لطافت اندام وى چنان بود كه اگر سبزى بخوردى در پوست او پيدا شدى و گفتند او حسن از جدّش اسحاق بميراث يافت
هامش
( 1 ) در غالب نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « جهان » .
( 2 ) نص عبارت ابو الفتوح ( ره ) اين است « و جماعتى از امت پيغمبران بآدم نمود تا او يك يك را بديد در پى او و ايشان را زجلى و آوازى بود بتسبيح و تهليل » پس حذف و تلخيصى به كار رفته است .