بدرستى كه آمدند بابراهيم پيغمبر رسولان ما يعنى فريشتگان ببشارت دادن و ايشان جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل بودند صادق عليه السّلام گفت : چهارم ايشان فريشتهء ديگر بود و گفتهاند كه : نه كس بودند و گفتهاند : يازده كس از فريشتگان بر صورت امر دانى پاكيزه و اين آنگه بود كه ابراهيم را از ساره فرزند نمىآمد كه او پير شده بود و ابراهيم عليه السّلام را دل در بند فرزند بود ساره را كنيزكى بود نام او هاجر جوان و پاكيزه براى نگاهداشت دل ابراهيم او را بابراهيم داد و ابراهيم با او خلوت كرد اسمعيل از وى در وجود آمد و نور محمّدى در پيشانى وى بود ساره را از آن رشك آمد حق تعالى گفت : اينان را از اينجا ببر تا ساره ايشان را نبيند ، او ايشان را از آن جا بمكّه برد چنان كه قصّهء اين گفته شد خداى تعالى خواست تا بدان احسان كه ساره كرد ويرا مكافات كند و بدان رنج كه بدلش رسيده بود از آمدن اسمعيل هاجر را مرهمى نهد جبرئيل را فرستاد با چند فرشته بدين ديار و هلاك قوم لوط « 1 » ايشان بيامدند و ابتدا بابراهيم كردند و بشارت او چون درآمدند برسم سنّت و نهاد شريعت و نگاهداشت ادب بر حسب عادت گفتند :
[ سَلاماً ]
يعنى سلام ميكنيم بر تو سلام كردنى سلام بر تو باد و بسلامت باديا ؛ ابراهيم جواب سلام داد يعنى كار شما و كار ما سلامت است آنگه ابراهيم عليه السلام هيچ درنگ نكرد و دير نماند از آنكه ايشانرا گوسالهء بريان كرده آورد بحسب عادت خود در اكرام مهمانان . در خبر است كه اين فرشتگان بنزديك ابراهيم بر صورت امردانى آمدند كه هيچ چشمى مانند ايشان نديده بود و سلام كردند با خوى
هامش
( 1 ) در اين مورد مصنف ( ره ) مطلب را بسيار خلاصه كرده است طالب تفصيل بتفسير ابو الفتوح ( ره ) رجوع كند ( ج 3 چاپ اول ؛ ص 84 - 86 ) .