تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
صدقت ، راست گفتى حفظتم و نسينا و فرغتم و شغلنا و شهدتم و غبنا ، آنگه گفت : يا ابى انصار را خداى در جملهء سابقان گرفت ؟ - گفت : آرى و با خطاب و پسرش مشورت نكرد عمر گفت : من پنداشتم كه درين آيت ما را رفعتى دادند كه در آن كس را با ما مشارك نكردند گفت : خلاف آن است كه تو پنداشتى و مصداق اين در اوّل سورهء جمعه است فى قوله :
« وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ »
و در وسط سورة الحشر
« وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ »
و در آخر سورهء انفال
« وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ »
ابو موسى اشعرى و سعيد بن المسيب و قتاده گفتند كه : [ سابقان اوّلين ] آنان بودند كه به دو قبله نماز كردند عطا گفت : آنان بودند كه ببدر حاضر بودند ، و خلاف كردند تا آنكس كه پس از خديجه ايمان آورد كه بود ؟ و در خديجه خلاف نيست كه اوّلين او بود كه ايمان آورد عبد اللّه عباس و زيد ارقم و جابر عبد اللّه انصارى و جملهء اهل البيت گفتند كه : اوّلين كسى كه ايمان آورد علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بوده و او نه ساله بود بروايت كلبى ، و مجاهد و محمد اسحاق گفتند : ده ساله بود و گفته‌اند كه : دوازده ساله بود مجاهد گفت : از جملهء چيزها كه خداى تعالى بعلى عليه السّلام داد و به او خواست آن بود كه سالى قريش را قحطى افتاد و ابو طالب بسيار عيالبار بود ، رسول صلّى اللّه عليه و آله عمّ خود را گفت : اى عباس اى عمّ قحطى عظيم است و ابو طالب از سبب عيال رنجور است بيا تا برويم و از وى تخفيفى كنيم گفت : صواب باشد ، برفتند و رسول صلّى اللّه عليه و آله او را گفت : اى عمّ ما آمده‌ايم تا بعضى از عيال ترا با خود بريم ابو طالب گفت : عقيل را به من رها كنيد و ديگران را شما دانيد رسول صلّى اللّه عليه و آله حضرت امير المؤمنين را برگرفت و عباس جعفر را و على عليه السّلام با رسول صلّى اللّه عليه و آله بود تا آنگه كه خدا وى را نبوّت داد و على عليه السّلام اوّلين كسى بود كه بوى ايمان آورد و با او نماز كرد و جعفر با عباس مىبود تا آنگه كه اسلام آورد و از عباس مستغنى شد اسماعيل بن اياس گفت كه : جدّم مردى بود بازرگان گفت : من بمكّه رفتم و بنزديك عباس فرود آمدم روزى با عباس نشسته بودم در مكّه وقت زوال آفتاب جوانى را ديدم نيكو روى بيامد و در قرص آفتاب نگه كرد و آنگه روى بكعبه