تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
اسبان مىشنيديم و آواز سواران كه ميگفتند : اقدم حيزوم ، پسر عمّم از آن بترسيد بيفتاد و بمرد و من خود را نگاه ميداشتم امّا در من هيچ قوّتى نمانده بود عكرمه گفت : از ابو رافع مولى رسول اللّه شنيدم كه گفت : من غلام عباس عبد المطلب بودم و اسلام در خانهء ما آمده بود من و زن عباس ام الفضل ايمان آورده بوديم و عباس مايل بود بايمان آوردن ابو لهب ببدر نرفته بود امّا عاصم بن هشام را بعوض خود فرستاده بود چون خبر ظفر مسلمانان آمد بر مشركان ؛ ما بنزديك زمزم خيمه زده بوديم ام الفضل در آن خيمه بود و من در گوشهء نشسته بودم و تير مىتراشيدم ابو لهب بيامد و در پس خيمه بنشست پشت او با پشت من بود خبر آمد كه ابو سفيان برسيد كس فرستاد و وى را بخواند گفت : اى برادر حال چگونه بود ؟ - گفت : چگويم چندان بود « 1 » كه ما ايشان را بديديم پشت بهزيمت داديم و ايشان تيغ در ما نهادند ميكشتند و اسير ميكردند چنان كه ميخواستند و من مردم « 2 » را ملامت نميكنم كه ما جماعتى را ديديم سفيد روى بر اسبان ابلق سوار از ميان آسمان و زمين كه كس پيش ايشان نميتوانست استادن ابو رافع گفت : من دامن خيمه برداشتم و گفتم كه : آن فرشتگان بودند ابو لهب دست بر آورد و بر روى من زد ام الفضل چوب خيمه بر گرفت و بر سر وى زد چنان كه سرش بشكست گفت : وى را زبون گرفتهء بر آن كه سيّد وى غائب است او برخاست و برفت ذليل و مهين ؛ ازين هفت روز بر نيامد كه خداى تعالى وى را بطاعون هلاك كرد تا بدوزخ رسيد و چون وى بمرد دو پسر داشت هر دو پسر وى را رها كردند و در خانه بگذاشتند از ترس طاعون كه بايشان تعدّى كند و بگريختند او در خانه بگنديد مردم ايشان را ملامت كردند به آخر تنى چند را به مزد گرفتند تا بيامدند و آبى به روى ريختند از دور و بياوردند و در زير ديوارى نهادند و سنگ بر وى انبار كردند عبد اللّه عباس گفت : آن مرد كه پدرم را اسير كرد مردى بود از ابو سلمه او را ابو اليسر « 3 » گفتندى كوتاه بالا و پدرم عبّاس دراز بالا و قوى و فربه
هامش
( 1 ) - كذا در نسخهء قديمى و غالب نسخ و تفسير ابو الفتوح و ليكن در بعضى نسخ : « بودند » . ( 2 ) - مرادش فراريان قوم خود است . ( 3 ) - در بعضى نسخ « نكند » .