او بود بر مسلمانان قوم صالح صرف كردى چون زن بدانست بر وى انكار كرد ، زن را گفت : تو ندانى كه من مردى مسلمانم مالى كه مرا باشد بر مسلمانان صرف كنم ؛ زن درو عاصى شد و كودكان او را ازو باز گرفت ، و اين مرد نيز مردى عزيز و منيع بود بعزّت و منعت خود از وى جدا شد و كودكان را از وى باز گرفت آنگه آن هر دو زن تدبير آن كردند كه آن ناقه را چگونه بكشند صدوف مردى را از ثمود بخواند و خود را بر وى عرضه كرد اجابت كرد و گفت : ترا اين ناقه مىبايد كشت وى اجابت نكرد وى را پسر عمّى بود نام او مصدع او را بخواند و خويشتن برو عرض كرد او اجابت كرد عنزه مردى را بخواند نام او قدار بن سالف و او را گفت كه : اگر اين ناقه را بكشى ازين دختران هر كدام كه خواهى و اختيار كنى به تو دهم اجابت كرد و او مردى بود كوتاه سرخ موى ازرق چشم و حرامزاده بود ، پدرش او را نپذيرفت آنگه اين هر دو بيامدند و هفت مرد ديگر را با خود يار كرد و ذلك قوله تعالى
« وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ »
سدى گفت كه : خداى تعالى بصالح وحى كرد كه اين قوم ناقه را را بكشند صالح گفت : خداى تعالى مرا اعلام كرد كه : شما اين ناقه را بكشيد « 1 » و اگر اين را بكشيد عذاب خداى بشما فرود آيد ، ايشان گفتند : حاشا كه اين باشد ، صالح گفت : خداى تعالى ميگويد كه : كشندهء ناقه امسال از مادر بزايد ، ايشان گفتند : هر كودك نرينه كه ما را آيد بكشيم ده كس را زنان آبستن بودند هر ده پسر آوردند نه پسر را بكشتند دهمين سالف بود كه پدر قدار بود كه ناقه را او كشت فرزند را بنكشت ، چون روزگار برآمد و او بزرگ شد آن نه كس كه فرزندان خود را بكشتند پشيمان شدند و تأسّف خوردند و بر صالح كينه ور شدند ، آنگه گفتند : تدبير بايد كرد تا صالح را بكشيم و صالح در ميان ايشان نبودى و او را مسجدى بود كه آن را مسجد صالح خواندندى وى آنجا بود و بر راه آن غارى بود ، ايشان گفتند : ما را چنان بايد نمودن كه به سفر ميرويم و درين غار يك هفته متوارى شويم آنگه بيرون آئيم و صالح را بكشيم تا كس بر ما گمان نبرد فذلك قوله تعالى :
قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ
هامش
( 1 ) - يعنى ميكشيد .