همه هم نيستند و هم هستند * همه هم بادهاند و هم مستند
ص 17
آنكس كه علم جويد از دل بر او گرى * و آنكس كه عقل جويد از جان به دو بخند
تو جوهرى و هر دو جهان مر ترا عرض * جوهر كه از عرض طلبند هست ناپسند
ص 65 ح ، 154
عاقلان از بلا كران گيرند * عبرت از كار ديگران گيرند
ص 81
هرآنكو سر نهد او بر سرآمد * خودافكن با همه عالم برآمد
ص 43
خود گر سنايى دم زند آتش درين عالم زند * وين عالم بىاصل را چون ذرّهها بر هم زند
ص 9 ، ح ، ص 111
مرا عقيق تو بايد شكر چه سود كند
ص 40 ح ، 134
من بندهء آن قوم كه خود را دانند * هر دم دل خود را از غلط برهانند
از ذات و صفات خويش بينند همه چيز * وز لوح وجود خود انا الحق خوانند
ص 59
تا تو به خودى ترا به خود ره ندهند * چون نيست شدى ز ديده بيرون ننهند
چون نيست شوى ز هستى خود بيقين * آنگه بنشان فرقت انگشت نهند
ص 58