آيد بر من سر ده انگشتگزان * و آن گفته سخنهاى منش ياد آيد
ص 54 - 53
دل حمد تو از ميان جان مىگويد * مستغرق در هر دو جهان مىگويد
گر شكر تو از زبان نمىداند گفت * يكيك مويم به صد زبان مىگويد
ص 64
هين كه آمد خام ديگر ديك ديگر برنهيد
ص 85 ح ، 167
ر
چون نيست شدى به گاه گفتار * گفتار تو شد كلام جبّار
ص 57
تو هست و خداى هست زنهار * زينگونه سخن مگوى هش دار
ص 58
هيچكس را نامده است از عاشقان در راه عشق * بىزوال ملك صورت ملك معنى در كنار
ص 7 ح ، 110
خلع را زير گنبد دوّار * چشمها درد و ديدنى بسيار
ص 9 ح ، 176
نبرّد عشق را جز عشق ديگر
ص 92
جان ده اندر عشق و آنگه جانستان را جان شمر
ص 59 ح ، 145