از بروج و اختران بگذر سوى گردون گراى * تا نه آتش زحمت آرد مر ترا نه زمهرير
ص 57 ح ، 143
س
پرده منم پيش چو برخاستم * از پس آن نور وصالست و بس
ص 57 ح ، 143
ش
دايهء جان بخردان خوانش * دفتر راز ايزدى جانش
ص 58 ح ، 144
پارهاى راهدان تو اندر پيش * از در نفس خويش تا دل خويش
ص 17 ، 67 ح ، 119
غ
عيسى روح گرسنه است چو زاغ * خر او مىكند ز كنجد كاغ
ص 18 ح ، 120
ق
آن لحظه كه نور گيرد از حق * مسجود ملايكست مطلق
ص 42
ل
مرغى كه خبر ندارد از آب زلال * منقار در آب شور دارد همه سال
ص 87
م
مرغ فلكى برون شد از دام * در مقعد صدق يافت آرام
ص 53 ح ، 141