اى دل بوصال ما مرادش نبده است * و آن ظالم را عادت دادش نبده است
دردا كه بباد دادم اين عمر عزيز * با آدميى كه اعتقادش نبده است
ص 68
مرد عاقل اگر بيابانيست * جان او لوح سرّ ربّانيست
ص 92
زشت باشد ز روى حكمت زشت * بىوصال هوا فراق بهشت
ص 17
سرگشته چو آسياى گردان كنمت * با هرچه بسازى زود ويران كنمت
ص 36
د
جهد كن تا چو مرگ بشتابد * بوى جانت بكوى او يابد
ص 28 ح ، 127
نور او در درون من آمد * همه تردامنى ز من بستد
ص 37
گر عدل كنى تو نام نيكو ببرى * ور تو نكنى آنكه كند او ببرد
ص 95
مگو بر بام گردون چون توان شد * توان شد ار ز خود بيرون توان شد
ص 57