تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
. . . رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ .
آيه . نوشته‌اند هفت سال ايّوب در گودال كناسه گرفتار گشته و خوره در او افتاده و مردم از وى بگريخته ، ولى ايّوب در آن حال از ذكر خدا غافل نبود و در آن بلا صبر همىكرد ! پيروان ابليس و كارگردان او او را غمناك و دلتنگ ديدند ! گفتند مهتر ما را چه رسيده ؟ گفت : من در كار ايّوب درماندم ، هرچه فنّ حيله و دسيسه بود به كار بردم و هيچ بر وى ظفر نيافتم ! مريدان گفتند : از آن دامها كه در راه آدم نهادى و از بهشت راندى به كار بر ، آدم را با چه وسيله به دام انداختى ؟ همان وسيله را به كار بند ! گفت : او را بوسيلهء حوّا زنش به دام انداختم و اينجا همچنين كنم ! دام شيطان : ابليس به صورت پيرمردى پارسا نزد رحمة رفت و گفت : اى كنيز خدا ، شوهرت كجا است ؟ گفت : آنست كه در مزبله افتاده و كرمها او را مىخورند و خوره گرفته ! ابليس گفت : اين ايّوب است كه جوانى بود زيبا و مال فراوان و فرزندان مهربان و نعمت ازهرجهت تمام داشت ؟ ! ! گفت : آرى ، گفت اگر بهبودى و برگشت مال و جاه و فرزند او خواهى گوسفندى نذر من كن تا من او را به حال صحت بازآرم ! رحمة نزد ايّوب آمد و ماجرا را بگفت و فرياد بر سر آورد كه تا كى اين خوارى و اين ذلّت و بيمارى ؟ مال و فرزندان كجا شدند ؟ دوستان و نزديكان و خويشان چه شدند ؟ بيا اين گوسفند را ذبح كن و راحت شو ! ايّوب كه اين سخن بشنيد دانست كه شيطان لعين او را فريب داده ! گفت اى زن آنچه را كه تو از رفتن آن افسوس مىخورى همه را خدا داده بود و خدا هم گرفت ! ما هشتاد سال از آن نعمتها برخوردار بوديم و حالا هفت سال است كه به بلا گرفتاريم هنوز هفتاد و سه سال باقى است تا نعمت و نقمت برابر شود ! حالا مرا مىگوئى كه در راه غير خدا گوسفند قربانى كنم به خدا قسم اگر شفا يافتم تو را صد تازيانه خواهم زد ! از اين پس غذائى كه تو آورى نخورم و تو را هم نبينم و از نزد خود دور كرد ! آنگاه سر بر زمين نهاد و گفت : خدايا ، بىغذا و بىيار و بىمونس شدم و طاقتم طاق شد و بلاى كامل و تمام به من رسيده و تو رحيم‌ترين راحمانى !

سوره 21 آيه 84

84 -
فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ .
آيه . فرمان خداوند رسيد كه ما دعاى تو را اجابت كرديم اكنون سر بردار و پاى بر زمين كوب ! ايّوب پاى بر زمين زد ، چشمه آبى پديد آمد شست‌وشوئى كرد و عافيت و سلامتى و جوانى و زيبائى او بازگشت ، آنگاه او را جامهء زيبا پوشانيدند و برخاست و بر بالائى نشست ! ! رحمة كه پيوسته اندوه بيمارى و گرسنگى و بىكسى او را مىخورد نزديك مزبله آمد كسى را نديد ، دور تر از آن جوانى را ديد سالم و زيبا با لباس فاخر نشسته ! پرسيد بيمار اين مزبله را نديدى چه شد ؟ كجا رفت ؟ و شرمش مىآمد كه نزديك او شود ! ايّوب او را به خود خواند و گفت : اى كنيز خدا ، چه مىخواهى و چه مىجوئى ؟ گفت : بيمارى داشتم اينجا و حالا او را نمىبينم ، باشد كه هلاك شده ؟ ايّوب پرسيد آن بيمار تو چه‌كاره است ؟ گفت شوهر من است ! گفت اگر او را بازبينى ، شناسى ؟ رحمة نيك در او تأمّل كرد و او را از دندانها كه تبسّم كرد شناخت ! برخاست دست در گردن وى انداخت . . . ! لطيفه : نوشته‌اند چون خداوند ، ايّوب را صابر خواند با جزع و فزع كه پيوسته مىگفت :
مَسَّنِيَ الضُّرُّ
منافات داشت و اين را بر او خرده گرفته‌اند - ليكن اين دعاء بود نه شكايت ، چون ايّوب ترك صبر نكرد و به درگاه خداوند هم جزع و فزع ننمود !

تفسير لفظى [ آيات 87 الى 100 ]

87 -
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ .
ياد كن ( اى محمّد ) آن مرد ماهى را كه خشمگين برفت و پنداشت كه ما بر او قادر نيستيم ( ندانست كه ما بر او چه تقدير كرده‌ايم ) تا در تاريكى شب بانگ برگرفت ( در دريا و در دل ماهى ) كه نيست خدائى جز تو خداى يگانه ، پاكى تو از ستمكارى ، من از ستمكارانم .