كرسيها نشسته و از پس ايشان عامّهء مردم ، و از پس ايشان عامّهء جنّ و شيطان و مرغان در هوا جمع آمده و پرهاى خود كشيده تا آفتاب بر سليمان و ياران او نيفتد ! !
سوره 21 آيه 83
83 -
وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ .
آيه . عادت خلق چنان است كه همگى راحت دوست خواهند و روا ندارند كه حتّى باد هوا بر دوست گذر كند مبادا به او آسيبى رسد ! ليكن سنّت الهى بخلاف اين است كه دوستان را شربت محنت با خلعت محبّت فرستد ، و هركه درجهء وى در مقام محبّت بالاتر ، بلاى او بزرگتر است . اين است كه مصطفى فرمود : سختترين مردم از حيث بلاء ، نخست پيغمبران و پس از آنها اولياء حقّ و سپس به درجهء اختلاف و مقام ، ساير بندگان خدايند .
صبر ايّوب : هرگز هيچكس بلا چنان برنداشت كه ايّوب برداشت و چون سنگ بلا نيكو برداشت جلال احديّت اين خلعت را به او پوشانيد كه
( نِعْمَ الْعَبْدُ ) *
گفت . صدهزاران جام بلا بر دست ايّوب نهادند ، گفتند اين جامهاى زهر بلا نوش كن ، گفت : ما جام زهر بىترياق صبر نوش نتوانيم كرد ، و از وجود او جام زهر ساختند تا خداوند فرمود :
إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً .
داستان ايّوب شگفت داستانى است ! مردى در سر عافيت آرام گرفته ، جلّهء ناز پوشيده ، اسباب راحتى دنيا همه آماده ! ناگاه نعمت از ساحت وى بار بست و لشكر محنت خيمه زد ، سلامت به ملامت گشت و عافيت هزيمت شد ، بلا روى نهاد ، مهجور خويشان و منفور بيگانگان گشت تا او را از شهر بيرون كردند و تنها يك تن با وى بگذاشتند كه آن هم رحمة زن او بود و او نيز مزيد بر بلا شد بدينگونه :
نوشتهاند : زن ايّوب هر روز به ديه رفتى و براى مردم آن كار كردى تا دو قرص نان گرفتى و به ايّوب بردى ! ابليس لعين در آن ميان تلبيس برآورد و اهل ديه را گفت : اين زن را به خود راه ندهيد كه او تعهّد به بيمارى بد مىكند كه آن بيمارى بشما هم سرايت خواهد كرد ! اين سخن در مردم اثر كرد و از آن پس كس را به رحمة رحمت نيامد و او را كار ندادند ! دلتنگ و تهىدست از ديه بيرون آمد ، ابليس را ( ناشناخته ) ديد بر سر راه نشسته او را گفت : چرا دلتنگى ؟ گفت امروز بهر بيمارى هيچ به دست نياوردم و كس را با ما رحمت نيامد ! ابليس گفت : اگر آن دو گيسوى خود به من فروشى تو را دو قرص نان دهم ! تا به سر بيمار برى ، رحمة ناچار گيسو بفروخت و دو قرص نان بستد ! ابليس ملعون با شتاب نزد ايّوب رفت و به او گفت خبر دارى كه رحمة را به ناسزائى گرفتند و هر دو گيسوى وى ببريدند ! و ايّوب را عادت چنان بود كه از سختى بيمارى و سستى بدن هرگاه برخاستى دست به گيسوى او زدى ! تا توانستى برخاستى ! و آن روز گيسو را نديد و شيطنت ابليس را باور و رحمة را از خود دور كرد و آن ساعت بر رنجش بيفزود و كاسهء صبرش لبريز شد و فرياد برآورد كه
أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ .
لطيفه : جوانمرد طريقت را گفتند ، از همه بلا كه ايّوب مىتوانست كشد به نيروى شربتى بود كه پيوسته از سوى حقّ بامداد و شبانگاه به وى مىرسيد كه مىپرسيد : دوش بر بلاء ما چگونه گذاشتى ؟ و امروز بر بلاء ما چون به سر آوردى ؟ و زبان حال و دل شكيباى ايّوب مىگفت :
خرسند شدم بدان كه گوئى يك بار * اى خستهء روزگار ، دوشت چون بود ؟
در خبر است كه ابليس بر خداپرستى ايّوب حسد برد و به درگاه خداوند عرض كرد اگر او را بر مال ايّوب مسلّط كند ، ايّوب را به غفلت و كفران دركشد ! خداوند پذيرفت ! ابليس همه مال و حشم و دارائى او را تباه كرد ! ايّوب گفت خدا داده بود ، خدا هم تباه كرد - ابليس تسلّط بر فرزندان ايّوب خواست ! خداوند پذيرفت ، ابليس فرزندان او را زير كاخ وسيعى به هلاكت رسانيد ! ايّوب گفت : خدا داده و خدا هم گرفت ! ابليس از خداوند تسلّط بر جان او را خواست ! خداوند پذيرفت ، ابليس بيامد و بادى در بينى ايّوب دميد كه همه تن او زخم و رنجور شد و گرفتار كرمها و بيمارى خوره ( جذام ) شد ! !