تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
بنى اسرائيل كه كارهاى زشت و بد شيطان را ديدند بدانستند كه او جاى سليمان نشسته ، جملگى آماده جنگ با او شدند ! شيطان فهميد و به دريا رفت و انگشترى را به دريا افكند و سليمان را مدت امتحان و ابتلاء سر آمد و چهل روز گذشته بود كه به ساحل دريا رفت ، قومى شكارچى را ديد كه در دريا شكار ماهى مىكنند ، سليمان از آنها طعام خواست آنها كمترين و پست‌ترين ماهى را به او انداختند ! سليمان برداشت و شكم او بشگافت انگشتر از شكم او بيرون آورد و به انگشت كرد و خداى را سپاس گزارد و به تخت پادشاهى خويش بازگشت ! ! گفته‌اند : گناه سليمان در اين قصّه اين بود كه او از گرفتن زن ، برون از بنى اسرائيل ممنوع بود و او بر خلاف آن عمل كرد و دختر پادشاه صيدون را به زنى بگرفت ! و آنها قومى بت‌پرست بودند ! در نتيجه ديد آنچه ديد و رسيد به آنچه رسيد ! بزرگ است خداى بخشندهء مهربان !

سوره 38 آيه 41

41 -
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ .
« 1 » ايوب هم‌زمان با يعقوب بود ، سبب ابتلاى او به بدترين بلاها چند چيز نوشته‌اند : بعضى گويند : روزى مردى ستم‌ديده به او متوسّل شد ايّوب او را يارى نكرد ! ديگرى نوشته در همسايگى او كشور پادشاه كافرى بود و چون گوسفندهاى او در آن ملك چرا مىكرد با آن كافر به جنگ برنخاست ! ديگرى نوشته : چون گوسفندى را كشت و از گوشت آن به سائل گرسنه نداد ! ديگرى نوشته : چون امر منكر و ناپسندى را ديد و نهى نكرد ! و گفته درست‌تر آنست كه خداوند براى بالا بردن درجات او را آزمايش كرد .

سوره 38 آيه 42

42 -
ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ .
چون مدّت بلاى ايّوب سر رسيد جبرئيل او را گفت پايت را بر زمين زن ! چون چنين كرد چشمهء آب گرمى نمايان شد و تن خود را شست‌وشو داد ! آنگاه گفت پاى ديگرت بر زمين زن ، چون چنين كرد چشمهء آب سردى جوشيدن گرفت كه از آن آب آشاميد و همه تن او درست و سالم گرديد .

سوره 38 آيه 43

43 -
وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا .
آيه . خداوند اهل و اولاد او را به او بازگردانيد و به او بخشيد و مانند آنها هم از نسل اولاد او افزود ! و همه از راه مرحمت و بخشايش بود !

سوره 38 آيه 44

44 -
وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ .
مفسّران گفته‌اند : ابليس به صورت طبيبى بر سر راه نشست و بيماران را درمان مىكرد ! زن ايّوب آمد و پرسيد فلان بيمارى را درمان مىكنى ؟ گفت : طبيبى مىكنم به شرطى كه چون او را شفا دهم او بگويد : تو مرا شفا دادى ! و از شما جز اين نخواهم ! زن جريان را به ايّوب گفت ، ايوب بدانست كه اين شيطان است ، و او را از راه به در مىبرد ! ايّوب سوگند ياد كرد كه اگر خوب و سلامت شد او را صد تازيانه زند و نيز گفته‌اند كه ابليس زن را گفت : اگر ايّوب بنام من قربانى كند ، او را شفا دهم ، زن ناقص عقل و سست يقين و كم‌خرد ، از تنگ‌دلى گفت مىروم و گوسفندى بنام آن‌كس قربانى مىكنم ! ايّوب از اين سخن در خشم شد و سوگند ياد كرد و گفت : چون از اين بيمارى برخيزم تو را صد تازيانه زنم ! ايّوب كه تندرست شد خواست سوگند راست كند جبرئيل آمد و از حق‌تعالى پيغام آورد كه اين زن در روزگار بلا تو را بسيار خدمت نيكو كرد ، اكنون دسته‌اى گياه و گل كه به شمار صد باشد برگير و او را يك بار بزن ! تا سوگند تو تباه و دروغ نگردد !
هامش
( 1 ) قصهء ايوب و گرفتاريها و بيماريها و بلاهاى او بتفصيل در سورهء انبيا گذشت .
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 329 | احمد بن محمد ميبدى