شيطان و نفس اماره : مصطفى پيوسته گفتى : بار الها ، مرا يك چشم به هم زدن به خودم وامگذار ! - يوسف كه از هيچ بلا به فرياد نيامد ! از نفس امّاره به فرياد آمد و گفت :
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي .
( چه خوب گفت سعدى : )
« و ما أبرئ نفسى و ما أزكّيها * كه هرچه نقل كنند از بشر در امكان است »
بيم از نفس امّاره كه پيغمبران از آن به خدا پناه بردهاند نه بيم از شيطان است بلكه ترس از خود نفس است زيرا شيطان كه دشمن مؤمن است ، از او معصيت مىخواهد نه كفر ! ولى نفس امّاره طمع كفر دارد و مىكوشد و هواها را مىخواند تا به كفر بكشد ! و اين همان نفس است كه پيغمبر فرمود : بزرگتر دشمن تو نفس تو است كه ميان دو پهلوى تو است ! و به همين نظر پس از خاتمهء جنگ بدر به ياران خود فرمود : ما از جنگ كوچك فراغت يافتيم بر ما است به جنگ بزرگتر ! پرسيدند آنچه جنگى است ؟ فرمود : جنك با نفس ! - چون نفس خواهندهء هوا است و دل خواهندهء بلا ! نفس نظرگاه شيطان است و دل نظرگاه رحمن ! نفس جايگاه ديو است و دل خزينهء معرفت ! اين خزينهء معرفت در كنار دشمن نهاد ، امّا به حفظ خود بداشت و از دشمن نگاه داشت ! چنان كه موسى را با بنى اسرائيل بياورد و نگاهداشت و ابراهيم را در آتش آورد و نگاهداشت كه يك ذرّه جامهء او نسوخت !
قصّهء سليمان و شيطان : سليمان براى اعلاى كلمهء حق به جنگ پادشاه صيدون كه بتپرست بود در كنار دريا ( مديترانهء شرقى ) برفت و جنگيد و بر او پيروز شد و او را بكشت و آنچه داشت به غنيمت برد ، از جمله دختر او را به بردگى برد ، دختر بدين خداپرستى شد و سليمان او را خاصّه خويش ساخت ! و او را بر ديگر زنان هم به دوستى و هم به مراعات برترى داد ! دختر پيوسته به ياد پدر خود مىگريست و سليمان كه او را دوست مىداشت آنچه مىخواست به او مىداد ! روزى به او گفت : اگر مىخواهى اندوه من كم شود و سكون دل من پديد آيد و من پيوسته به مهر و محبت تو پردازم ، شيطانها را بگو تا تمثال پدر من سازند و من از ديدن او تسلّى يابم ! سليمان چنين كرد ، پس از آنكه تندس آماده شد و جامهء فاخر به او پوشيدند ! شيطانها در پنهانى سليمان ، او را گفتند : پدر را گرامى دار و او را سجده كن ! دختر او را سجود مىكرد و كنيزكان و خدمتكاران هم كه چنان ديدند آن مجسّمه را سجده مىكردند !
آصف برخيا وزير سليمان از اين كار آگاه شد و به سليمان خبر داد و گفت : چهل روز آن بت را در خانه سليمان مىپرستيدند ! و سليمان از آن ناآگاه ! سليمان از شنيدن اين امر بهغايت اندوهگين شد و به خانه رفت و بت را شكست و بسوخت ، و آن زن را هم كيفر داد ! و غسل كرد و جامهء پاك پوشيد و ميان خاكستر نشست و به زارى و خوارى بگريست و گفت : بارخدايا ، گناه مرا بيامرز ، و پيوسته گريه و زارى كرد !
نيز گفتهاند : چون ملك سليمان در خاتم او بود و نگين آن كبريت احمر ! هرگاه كه به وضوگاه رفتى ، انگشتر به زن خويش امينه نام دادى ، خداوند ( براى آزمايش و تنبيه ) صورت سليمان را به صورت شيطانى افكند و آن شيطان نزد امينه رفت و انگشتر را بگرفت و در انگشت كرد و بر تخت سليمان نشست و آن كالبد او بود كه بر تخت سليمان نشست و بر مملكت او جز بر زنان او مسلط گشت ! كه خداوند فرمود :
أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً . ثُمَّ أَنابَ :
يعنى جسد شيطان را بر تخت نشانديم !
خلاصه ، سليمان چون از وضوگاه بيامد انگشتر خواست ! امينه گفت : بشما دادم ! سليمان نگريست شيطان را بر تخت خويش ديد ! بدانست كه عقوبت و ابتلاء حق است كه ملك را از او بستد ! آنگاه به بيابان رفت و روز و شب همىزاريد و عذر گناهان همىخواست و توبه كرد .