نيست ! و جز به ارادهء خدا حوالت نيست !
اى جوانمرد ، باور كن كه هر ذرّهاى از ذرّات موجودات به زبان حال همىگويد : ساكنان كوى دوست مائيم ، خلعت حيات خود ما پوشيدهايم ، و در قرآن فرموده : هيچ چيز در عالم نيست مگر آنكه خدا را مىستايد و تسبيحخوان است كه فرمود :
إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ .
نوشتهاند : جوانمردى عارف در صحرائى مىگذشت سنگى را ديد كه بسان چكههاى باران پيوسته از او آب مىچكيد ! ساعتى در آن نظر و در صنع خداى انديشه مىكرد ! جوانمرد كه از اولياء حق بود دعا كرد كه سنگ از ريختن اشك ايمن گردد ! دعا به اجابت رسيد ، پس از مدتى باز گذر ولىّ بهآنجا افتاد ، ديد پيوسته از سنگ آب مىچكد ! در دل خود گفت مگر سنگ ايمن نشد ؟ - سنگ به آواز آمد كه اى ولىّ خدا ، من ايمن شدم ، و اول اشك از حسرت مىريختم اكنون از ناز و رحمت همى اشك ريزم ! و ما را بر اين دستگاه يا گريستن از حسرت است يا از ناز و رحمت !
پير طريقت گفت : الهى ، در سر گريستنى دارم دراز ، ندانم از حسرت گريم يا از ناز ؟ گريستن از حسرت بهرهء يتيم است و گريستن شمع بهرهء ناز ! از ناز گريستن چون بود ؟ اين قصّهاى دراز !
سوره 38 آيه 21
21 -
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ .
چون آن دو فرشته با داود سخن گفتند و آنگاه بر آسمان شدند ! داود بدانست كه آنان فرستاده حق بودند ، تا گناه داود فرا پيش او برند ! و داود از كار خود به زارى و تضرّع برآمد و چهل روز سر سجده بر زمين نهاد و گريه كرد ، و توبت و انابت نمود و از خداوند طلب عفو و بخشايش كرد .
قصّه داود و صدمين زن : روزى مرغى نزد داود نمايان شد بس زيبا و از هر رنگ نيكو او را رنگى بود ، داود خواست آن را بگيرد و به بنى اسرائيل نشان دهد ! مرغ بسوى روزنه پريد ، داود به سوى روزنه رفت تا او را بگيرد ، چشمش به زنى افتاد كه برهنه در بركهء بوستانى غسل مىكرد ، داود آن زن را بس زيبا يافت ! آن زن باز نگريست و بدانست كه كسى او را مىنگرد ، تن خود را ميان موىهاى خويش پنهان ساخت ، داود از حسن و زيبائى او بيشتر در شگفت شد ! پرسيد اين زن كيست ؟ گفتند : زن اوريا است ، اتفاقا ( برحسب توطئه قبلى ) اوريا به جنگ رفت و داود به خواستگارى زن او شد و اوريا از شنيدن اين كار مهموم شد و در جنگ كشته شد و خبر كشته شدن او كه به داود رسيد ، بر او دشوار نيامد درحالىكه از كشته شدن ديگر سربازها اندوهناك شد ! و پس از آنكه خبر كشته شدن اوريا به داود رسيد و عدّهء زن هم به سر رسيد او را همسر خويش ساخت و سليمان از او متولّد شد ! و اين كار از داود گناه كوچكى بود كه خداوند او را عفو كرد و براى تنبّه و توبهء او دو فرشته به صورت آدمى فرستاد و او از عمل خود پشيمان و توبه كرد و از خداوند پوزش و بخشش خواست !
پس از چهل روز ، از حقتعالى به داود وحى آمد كه تو را بخشيدم و آمرزيدم ، ليكن به سر خاك اوريا شو و او را برخوان تا من آواز تو او را بشنوانم ! و از وى حلالى بخواه ، داود با چشمى پرآب و دلى پردرد و جانى پرحسرت به سر خاك اوريا شد و او را بخواند ، او به لبّيك جواب داد ! و گفت : كيست اينكه لذّت خواب خوش از من وابريد ؟
گفت : منم داود گفت : بچه كار آمدى اى پيغمبر خداى ؟ گفت : آمدم كه تو مرا حلال ( در حل ) كنى به هرچه از من به تو رسيد ، گفت : تو را بحلّ كردم و درگذاشتم ( در گذشتم ) !