از باغ وصال تو درى بگشادند * تا خلق به تو در طمعى افتادند !
بس جان عزيزان كه به غارت دادند * و اندر سر كوى تو قدم ننهادند !
حقتعالى ، صمد است ، يعنى كه بندگان به او حاجتها دارند و كارها يك سر به او تفويض كنند و خويشتن به او سپارند ، و او با بىنيازى خود به نياز همه نظر كند و كار همه را كفايت كند . بندهء مؤمن موحّد چون داراى اين عقيده شد ، جز درگاه او پناهى نسازد ، و آبروى خود بر در هر حقير فقيرى نريزد و داند كه فرياد خواستن مخلوق از مخلوق ، همچون فرياد خواستن زندانى از زندانى است !
در آثار آمده : كه فرداى قيامت در ميان امّت محمّد چه بسا مرد باشد كه زنّارهاى فراوان ( كمربند كفر ) از ميان او باز كنند ! نه زنّار ظاهر بلكه زنّار دل ! كه هركه را دل در خلق بسته شود ، زنّارى در ميان دلش بسته شود !
با آنكه ميدانى فراختر از ميدان محمّد مصطفى نبود . روح اللّه را فرّاشوار بر حاشيهء بساط دولت او بداشتند ، و روح القدس را غاشيهء سلطنت او بر دوش نهادند ! با اين حشمت و جلال ، از ناحيهء صاحب جلال به او گفتند : كوس عجز خود را فروكوب و بگو كه :
. . . لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَ لا نَفْعاً .
من براى خودم مالك هيچ زيان و سودى نيستم ! بدست ما هيچ نيست و همه سود و زيان بندگان جز به حكم و تقدير الهى نيست ! تا دوستان را معلوم گردد كه شربت توحيد مزاج بشريت نپذيرد ! كه در خبر آمده : هركس محمّد را پرستش مىكند ! محمّد مرد و از دنيا رفت . ولى هركس خدا را پرستش مىكند ، خدا هرگز نميرد !
عبد اللّه بستى از بزرگان مشايخ بود ، در به دو ارادت آنچه مال داشت همه به مردمان بازداد و ذمّت از همه برى كرد ، آنگاه ( با دست تهى ) انديشهء مكّه كرد ، نزد پير رفت و با او شور كرد پير گفت : در اين انديشه نيك نگر كه از اين نفس امّاره ايمن نباشى . عبد اللّه اين پند بر دل نگاشت و گام بيرون نهاد و از شهر برون رفت تا به كوفه رسيد ، نفس وى آرزوى ماهى حلال كرد ! او با نفس خود عهد بست كه اگر اين يك مراد او را برآرم تا به مكه ديگر هيچ آرزوئى نكند ! چون درم و دينارى نداشت در آنجا مردى بود كه دستگاه روغنكشى داشت ، او را گفت : بيا مردمى كن و مرا بجاى اين ستور به كارگاه بند ! و به يك درم سيم ، خود را به مزد داد ! و كار ستوران كرد و يك درم بستد و با آن نان و ماهى خريد و بخورد ، آنگاه با نفس خويش گفت : هر آرزو كه تو را پيش آيد ! يك روز در كارگاه روغنكشى ، كار ستوران بايد كنى !
پير طريقت گفت : آه ، از دوستى كه همه گرد بلا انگيزد ، آب چشمهء چشم ريزد ، آتشى است كه جان و دل سوزد ، معلمى است كه همه بلا و جور آموزد ، از كشتن عاشقان همواره دست در خون دارد ، چون حجره از كوى عافيت بيرون دارد ! هرجا كه نزول كند جان به پذيرائى خواهد ، تا عافيت در سر بلا شود و فراغت در سر شغل رود !
سوره 38 آيه 4
4 -
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ .
آيه . كافران مكّه و بزرگان قريش را شگفت آمد كه كوس دولت پيغمبرى بر درگاه مهتر عالم كوفتند و از سر سبكسارى خود گفتند : چون است كه ميان همه مردم جهان ، كلاه نبوّت و افسر رسالت بر سر يتيم ابو طالب نهادند ؟
آن شوربختان و بدروزان ندانستند كه آن را كه عنايت و الطاف كرم در پيشگاه دين بنشاند ، اگر همهء