تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
ننمودى و هلاك و عذاب آنان را خواستى ! اى يونس ، تو آنها را نيافريده‌اى ، من آفريده‌ام و منهم رحم مىكنم ! بشر حافى « 1 » ( از اجلّهء عرفاء ) را خواب ديدند و پرسيدند خداوند با تو چه كرد ؟ گفت : با من عتاب كرد ، و گفت : اى بشر ، آن همه خوف وحشت در دنيا ، تو را از به هرچه بود ؟ آيا صفت رحم و كرم مرا ندانستى ؟ و بدان كه فردا مصطفى در كار گناهكاران امّت شفاعت كند ، تا آنكه گويد : خداوندا ، مرا در حق كسانى شفاعت ده كه هرگز نيكى نكرده‌اند ! خداوند فرمايد : اى محمّد ، اين يكى حق من و شايستهء من است ! آنگاه خطاب آيد كه : هركس يك بار در مقامى مرا ياد كرده ، يا يك وقتى از من ترسيده ، او را از آتش دوزخ بيرون كنيد ! لطيفه اين آن رحمت است كه پرسش در آن گم گشت ! اين آن لطف است كه انديشه در آن نيست شد ! اين آن كرم است كه وهم در آن حيران گشت ! اين آن فضل است كه از حدّ غايت درگذشت ! باز فرمايد : اى بنده اگر طاعت كنى قبول بر من ! اگر سؤال كنى عطا بر من ، اگر گناه كنى عفو بر من ! آب در جوى من ، راحت در كوى من ، طرب در طلب من ، انس با جمال من ، خوشى به بقاى من ، و شادى به لقاى من است !

سوره 37 آيه 164

164 -
وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ .
آيه . اين آيت بر لسان طريقت اشارت است به مكاشفات اهل حقيقت ، يكى در شكر وجد ، يكى در برق كشف ، يكى در حيرت شهود ، يكى در نور قرب ، يكى در ولايت وجود يكى در بهاء جمع ، يكى در حقيقت افراد ! اين هفت دريا بر سر كوى توحيد نهاده شده ، رونده در اين راه تا برين هفت دريا گذر نكند روا نباشد كه به سر كوى توحيد رسد ! و استسقاى اين هفت دريا از هفت درگاه قرآن است كه مصطفى فرمود : قرآن بر هفت حرف نازل شد كه همه آنها كافى و شافى است و براى هر آيتى ظهرى است و بطنى ! و براى هر حرفى حدّى و مطلعى است ! و چنان كه سالكان و صديقان فرمودند ، بر اين هفت بحر گذر كنيد تا به توحيد رسيد ! اين است رمز كه پير طريقت گفت : هر حقيقتى كه از سينهء عارف سر برزند ، تا دو گواه شريعت بر درستى وى گواهى ندهند آن حقيقت مقبول حق واقع نشود !

سوره 37 آيه 171

171 -
وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ ،
كلمت خداوند مشتمل بر سه اصل است : يكى علم ، ديگرى اراده ، سوم حكمت . اول سبق علم است ، كه پيش از كردن كارى ، دانست كه مىبايد كرد . دوم سبق ارادت است ، كه آنچه دانست بايد كرد ، خواست كه كند ، سوّم سبق حكمت است ، كه آنچه كرد ، راست كرد و بسزا كرد . بايد دانست : خدا را نيازى به مدّت نيست كه مدت علّت است و خدا را در كارها علت نيست ! او را آمده نقد است و گذشته را ياد ! آن توئى كه ناآمده را ببايد انديشيد و گذشته را به ياد ببايد آورد ! و حاضر را ( در ذهن ) نگاه بايد داشت ! خداوند را گذشته نبايد به ياد آورد ، كه گذشته در علم او است ، و از نامده انديشه نبايد ، كه انديشه در حكم اوست ، و حاضر نگاه نبايد داشت ، كه حاضر در ملك اوست ، از ازل تا ابد به او كم از يك نفس ، و صد هزار سال به او كم از يك ساعت ! دى و فردا نزد او نيست ، او در عزّت دائم و به قدر و عظمت خويش قائم است .
هامش
( 1 ) نوشته‌اند : بشر پسر حرث پسر عبد الرحمن اهل مرو از بزرگترين عرفاء و صلحاء بوده و حافى يعنى پابرهنه ، به اين سبب است كه بشر روزى نزد كفشگر رفت تا بند نعلين او را درست كند ، كفشگر گفت : چقدر باعث زحمت مردم هستيد ! بشر از اين جهت متأثر و متنبّه شد و نعلين از چپ و راست به دور انداخت و سوگند ياد كرد كه تا زنده است پابرهنه باشد ! ! پس از آن مدتى در بغداد ماند و در سال 227 هجرى از دنيا برفت .