13 -
وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ أُولئِكَ الْأَحْزابُ .
و قوم ثمود و قوم لوط و قوم صالح ( ياران رسّ و ايكه « 1 » ) آنها هستند سپاههاى پيشينيان ( كه خداوند آنها را كم آورد و باز كشت ) .
14 -
إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ .
از آنها نبود كسى مگر آنكه پيغمبران را دروغگو گفتند ! پس همهء آنها سرانجام سزاوار كيفر از جانب من بودند .
15 -
وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ .
چشم نمىدارند آنها مگر يك بانگ كه از آن هيچ برآسودن ( و ايمن بودن ) نيست !
16 -
وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ .
و گفتند : خداوندا ، فراشتاب ما را بهرهاى ( كه محمّد مىگويد براى ما ساختهاى ! ) پيش از روز شمار ! ( عذاب بفرست )
17 -
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ .
اى محمّد بر آنچه كافران ( قريش ) مىگويند شكيبائى كن و بندهء ما داود را ياد كن كه مردى با نيرو ، و او در پرستيدن ، بندهء پرستگار شكيبا و خداستائى بود !
تفسير ادبى و عرفانى
سوره 38 آيه 0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ .
به نام او كه وجود ما به عنايت او است و سجود ما به هدايت او . بنام او كه صلاح ما به ولايت او ، و فلاح ما به رعايت او ، به نام او كه حيات ما به نعمت او و نجات ما به رحمت او . خداوندى كه از او به سر نه ، و از درگاه او گذر نه ! با احسان او عصيان را خطر نه ، با عنايت او جنايت را اثر نيست ! بر عاصيان و مفلسان از او رحيمتر نه ! اى خداوندى كه در الهيّت يكتائى ، و در احديّت بىهمتائى ، در ذات و در صفات از خلق جدائى ، متّصف به علائى ، متّحد به كبريائى ، مايهء هر بينوائى . پناه هر گدائى ، همه را خدائى ، تا دوست كرائى !
در چشم منى روى به من ننمائى * و اندر دلمى هيچ به من نگرائى ؟
سوره 38 آيه 1
ص
- گفتهاند : اين حرف نشانهء صدق است و مفتاح صمد است و صمد آن خدائى است كه از احاطهء دانش مخلوق بالاتر است و خود فرمايد : من صمدم كه همه را به من نياز است و مرا به كس نياز نيست ، احدم كه مرا شريك و انباز نيست ، جبّارم كه كس را در وصال من رنگ نيست و كسى را زهرهء اعتراض و روى جنگ نيست !
بعضى عارفان گفتهاند : ( ص ) سوگند است به صفاى مودّت دوستان ، چه عزيز كسى و چه بزرگوار بندهاى كه خداوند به صفاى دوستى او سوگند ياد كند !
ابو الحسن خرقانى ( مريد بايزيد بسطامى « 2 » ) گويد : خدائى كه دلهاى صديقان به تيغ قهر پاره كرد و جگرهاشان در انتظار ، آب گردانيد و خود را به كس نداد ، آب و خاك را محرميّت از كجا آمد كه حديث وصال لايزال كند ؟ حادث به قديم چه راهست ؟ كه نبوده پس بوده ! و نبوده را به حضرت حق چه ادراك است ؟ از وى پرسيدند كه صوفى كيست ؟ گفت : صوفى آن بود كه نبود ! چه نكو گفت آن جوانمرد :
هامش
( 1 ) رس نام چاهى است كه در تابستان و ايكه نام بيشهايست كه در زمستان قوم صالح آنجا مىرفتند .
( 2 ) ابو الحسن خرقانى اهل ده خرقان از بخش بسطام كه آرامگاه او در بسطام زيارتگاه خاص و عام است .
و انتساب و تربيت او در سلوك و روحانيت از شيخ ابو يزيد است وى در 425 هجرت وفات كرد