دوست داريم ، چه انديشه برى ؟
آنگاه گفت : هركه روز آدينه نماز ديگر ( عصر ) بگذارد و رو سوى قبله كند و تا به وقت فروشدن آفتاب همىگويد : يا اللّه يا رحمن ، خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و حاجت وى روا كند . گفتم : مرا به ذكر خدا مأنوس ساختى ، خداوند تو را به ذكرش مأنوس كند ! پرسيدم : مقام الياس كجا باشد ؟ گفت : در دريا ! پرسيدم شما كى باهم آئيد ؟ گفت : چون يكى از اولياء حق از دنيا برود ما هر دو بر او نماز كنيم و در موقع عرفات هم در مكّه بهم آئيم ! گفتم : اولياء خدا را همه شناسى ؟ گفت : معدودى شناسم ! آنگاه گفت : چون پيغمبر خدا از دنيا برفت ، زمين ناليد كه ديگر پيغمبرى روى من راه نمىرود ! خداوند فرمود : من از اين امّت مردانى پديد آرم كه دلهاى ايشان بر دلهاى انبيا باشد !
آنگاه خضر برخاست تا رود ، من نيز برخاستم كه با او روم ! گفت : تو با من نتوانى بودن ! چون من هر روز نماز بامداد به مكّه در مسجد الحرام گزارم ! و نزديك ركن شامى نشينم تا آفتاب برآيد ، آنگاه طواف كنم و در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارم و نماز نيمروز ( پيشين ) در مدينهء مصطفى گزارم و نماز شام بهطور سينا و نماز خفتن به سدّ ذو القرنين گزارم و همه شب آنجا پاس دهم تا بامداد كه براى نماز به مكه در مسجد الحرام روم !
تفسير لفظى [ آيات 139 الى 182 ]
139 -
وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ .
يونس از فرستادگان ما است ؟ ( پيغمبر است ) « 1 » .
140 -
إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ .
هنگامى كه با كشتى گرانبار گريخت !
141 -
فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ .
پس او به ناچار تيرى انداخت و قرعهاى زد و هربار بنام وى افتاد ! « 2 »
142 -
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ .
پس ماهى او را فروبرد و گناه او را بود و خويشتن را سرزنش داد !
143 -
فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ .
اگرنه اين بود كه او در روزگار گذشته از ستايندگان بود ،
144 -
لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ .
هرآينه تا روز رستاخيز در شكم ماهى مىماند !
145 -
فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ .
پس ما او را ( به سبب همان سابقه ) از شكم ماهى بيرون انداختيم درحالىكه بيمار بود !
146 -
وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ .
و بررويانيديم بر او درختى بىساق از كدو !
147 -
وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ .
و فرستاديم او را به سوى صد هزار مردم يا بيشتر !
148 -
فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ .
پس ايمان آوردند و ما هم آنان را برخوردار كرديم و زندگانى داديم تا زمانى كه اجلها رسد .
149 -
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ .
پس اى پيغمبر ، از ايشان ( كافران ) بپرس آيا براى خدا دختران ! و براى خودشان پسران است ؟
150 -
أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ .
آيا ما فرشتگان را مادينه آفريديم و آنان حاضر بودند ؟
151 -
أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ .
آگاه باشيد ، كه اينها از دروغزنى اين سخنان را مىگويند كه :
هامش
( 1 ) يونس پسر متى پيغمبرى بود كه بر مردم نينواى موصل مبعوث شده و لقب او ذو النون يعنى صاحب حوت است !
( 2 ) چون بار كشتى سنگين بود ، مطابق مرسوم ، قرعه بنام هركسى افتاد او را به دريا اندازند !